اعتراضات اخیر در ایران را نمیتوان صرفاً واکنشی مقطعی به افزایش قیمت دلار یا بحرانهای اقتصادی روزمره دانست. این اعتراضات بخشی از یک روند انباشته و فرسایشیاند که نشان میدهد رابطهٔ میان جامعه و حاکمیت وارد مرحلهای ساختاری از بحران شده است. آنچه امروز در خیابانها، بازارها و فضای عمومی دیده میشود، نه یک انفجار ناگهانی، بلکه ادامهٔ زنجیرهای است که از دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱ عبور کرده و هر بار لایهای از مشروعیت، اقتدار نمادین و توان حکمرانی جمهوری اسلامی را فرسودهتر کرده است. جامعهٔ ایران دیگر به وضعیت پیشین بازنمیگردد، حتی اگر هر موج اعتراضی بهطور موقت سرکوب یا مهار شود.
در این میان، واکنش رأس هرم قدرت اهمیت تحلیلی ویژهای دارد. وقتی رهبر جمهوری اسلامی معترضان را نه «مردم ناراضی»، بلکه «اغتشاشگر» مینامد و صراحتاً از «سر جایشان نشاندن» سخن میگوید، این صرفاً یک موضعگیری تبلیغاتی نیست، بلکه نشانهٔ عبور نظام از فاز انکار و مدیریت اجتماعی به فاز امنیتیسازی کامل اعتراض است. در چنین لحظهای، حاکمیت عملاً همهٔ مسیرهای میانی را میبندد و پیام روشنی میفرستد: اعتراض نه مسئلهای برای حل، بلکه تهدیدی برای حذف است. این زبان تند، بیش از آنکه نشانهٔ اعتمادبهنفس باشد، اغلب نشانهٔ تنگشدن میدان مانور سیاسی است؛ جایی که رژیم میداند ابزارهای اقناع و اصلاح را از دست داده و تنها به زور تکیه میکند.
با این حال، پرسش محوری همچنان باقی است: آیا این اعتراضات میتوانند به سرنگونی رژیم منجر شوند؟ پاسخ واقعبینانه این است که اعتراض، حتی اگر گسترده و شجاعانه باشد، بهخودیخود الزاماً به سقوط یک نظام سیاسی نمیانجامد. تجربهٔ ۴۵ سال گذشته نشان داده که جمهوری اسلامی بارها توانسته اعتراضات شدید را مهار کند؛ نه فقط با سرکوب، بلکه با بهرهگیری از ضعف ساختاری در سوی مقابل. رژیم بیش از آنکه از قدرت ذاتی خود تغذیه کند، از نبود یک بدیل سیاسیِ قابل باور و سازمانیافته زنده مانده است. این نکتهٔ کلیدی، فهم چرایی تداوم نظام را روشنتر میکند.
شروع اعتراضات اخیر از بازار و واکنش بازاریان، بهویژه در مراکز اقتصادیای مانند پاساژ علاءالدین، از همین منظر اهمیت دارد. بازار در تاریخ معاصر ایران صرفاً یک فضای اقتصادی نبوده، بلکه شبکهای اجتماعی با توان اختلال در چرخهٔ اقتصادی و پیوند با طبقات مختلف جامعه بوده است. اما بازار ذاتاً محافظهکار است و تا زمانی که افق روشنی از «بعد از تغییر» نبیند، معمولاً وارد تقابل تمامعیار نمیشود. همین منطق دربارهٔ طبقهٔ متوسط نیز صدق میکند؛ طبقهای تحصیلکرده، شهری و خسته که موتور خاموش تحولات سیاسی ایران است. این طبقه انقلاب نمیسازد، اما وقتی وارد میدان میشود، توازن قوا را تغییر میدهد. شرط ورود آن، عبور از نقطهای است که در آن هزینهٔ ادامهٔ وضع موجود از ریسک تغییر بیشتر میشود.
یکی از عوامل تعیینکننده در این مسیر، شکستن ترس جمعی است. ترس در جامعهٔ ایران بیش از آنکه ترس از مرگ باشد، ترس از تنها ماندن است. نقطهٔ روانیِ تعیینکننده زمانی شکل میگیرد که افراد احساس کنند اگر جلو بروند، تنها نخواهند ماند. این نقطه نه با یک خیزش بزرگ، بلکه با تکرار موجهایی شکل میگیرد که کاملاً نابود نمیشوند و هر بار بازمیگردند. وقتی سرکوب قابل پیشبینی میشود و اقتدار نمادین رژیم ترک برمیدارد، ترس قدرت مطلق خود را از دست میدهد. اما این لحظه، همزمان خطرناکترین مرحله نیز هست؛ زیرا اگر شکستن ترس با افق سیاسی و عقل جمعی همراه نباشد، میتواند به هرجومرج یا فرسایش سرمایهٔ اجتماعی منجر شود.
در اینجاست که مقایسههای تطبیقی اهمیت پیدا میکنند. تجربهٔ ونزوئلا و وضعیت نیکلاس مادورو نشان میدهد که فشار خارجی، حتی در شدیدترین شکل خود، الزاماً به سقوط یک رژیم اقتدارگرا منجر نمیشود. مادورو علیرغم بحران اقتصادی عمیق، اعتراضات گسترده و فشار بیسابقهٔ آمریکا، همچنان در قدرت باقی مانده است؛ نه بهدلیل مشروعیت، بلکه بهدلیل انسجام هستهٔ امنیتی–نظامی و نبود بدیل داخلیِ مؤثر. آمریکا نتوانست رژیم ونزوئلا را سرنگون کند، اما توانست آن را فرسوده، منزوی و وابسته نگه دارد. این تجربه نشان میدهد که تکیه بر فشار خارجی یا تهدید حقوقی رهبران، بدون شکلگیری نیروی سیاسی جایگزین در داخل، بیشتر به بنبست و فرسایش طولانیمدت میانجامد تا تغییر قاطع.
از همین زاویه باید به حمایت لفظی چهرههایی مانند دونالد ترامپ از مردم ایران و هشدارهای او به رژیم دربارهٔ کشتار معترضان نگاه کرد. چنین مواضعی، اگرچه از نظر روانی برای بخشی از جامعه دلگرمکنندهاند، اما در عمل تضمینی برای بازدارندگی ایجاد نمیکنند. تجربهٔ ایران، سوریه و ونزوئلا نشان داده که هشدارهای علنی رهبران خارجی، وقتی با هزینهٔ عملی همراه نباشند، بیشتر مصرف رسانهای دارند تا اثر بازدارندهٔ واقعی. اینکه جمهوری اسلامی علیرغم این هشدارها وارد فاز سرکوب میشود، نشانهٔ یک محاسبهٔ سرد است: رژیم هزینهٔ عقبنشینی داخلی را بسیار سنگینتر از هزینهٔ نادیدهگرفتن فشار لفظی خارجی میبیند. این واقعیت بار دیگر نشان میدهد که سرنوشت تحولات سیاسی ایران، نه در بیانیهها و توییتها، بلکه در توازن نیروهای داخلی رقم میخورد.
یکی از الگوهای تکرارشونده در ایران، جنبشهای بیرهبر است. این بیرهبر بودن نه یک انتخاب رمانتیک، بلکه پیامد یک تجربهٔ تاریخی تلخ است. جامعهٔ ایران پس از انقلاب ۵۷ و تجربهٔ مصادرهٔ انقلاب، به هر شکل از رهبری متمرکز بدبین شده است. نتیجه، جنبشهایی افقی و شبکهای است که در برابر حذف رهبر مقاوماند، اما در تصمیمگیریهای بزرگ، مذاکره و عبور از مرحلهٔ اعتراض به مرحلهٔ انتقال قدرت ناتواناند. شجاعت در این جنبشها فراوان است، اما شجاعت بدون نقشه، به تولید قدرت سیاسی پایدار منجر نمیشود.
در چنین شرایطی، مسئلهٔ بدیل اهمیت محوری پیدا میکند. بدیل مؤثر در ایران امروز نه باید ایدئولوژیک باشد، نه وعدهٔ جامعهٔ آرمانی بدهد و نه مأموریت تاریخی–اخلاقی برای خود قائل شود. جامعهٔ خستهٔ ایران دیگر به پروژههای نجاتبخش باور ندارد. بدیل قابل باور باید حداقلی، انتقالی و زمانمند باشد؛ بدیلی که مأموریت خود را عبور کشور از بنبست بداند، نه ساختن بهشت. بدون ایجاد امنیت روانی دربارهٔ «بعد از تغییر»، نه بازار، نه طبقهٔ متوسط و نه حتی بخشهایی از بدنهٔ حاکمیت حاضر به پذیرش ریسک نخواهند شد.
جمعبندی این تحلیل آن است که اعتراضات کنونی، اگرچه جدی و معنادارند، هنوز به مرحلهٔ تعیینکنندهٔ سرنگونی نرسیدهاند. رژیم ضعیفتر از هر زمان دیگری است، اما همچنان از ترکیب سرکوب داخلی، بیاعتنایی به فشارهای لفظی خارجی و خلأ بدیل سیاسی تغذیه میکند. بزرگترین خطر پیشِ رو، نه فقط بقای جمهوری اسلامی، بلکه امکان یک گذار بینقشه و پرهزینه است. جامعهٔ ایران آمادهٔ تغییر است، اما هنوز به خودِ تغییر اعتماد کامل نکرده است. در ایران، لحظهٔ تاریخی معمولاً آرام آغاز میشود، اما اگر عقل سیاسی و افق روشن با آن همراه نباشد، میتواند با شتابی ویرانگر ادامه یابد.
چهارم ژانویه 2026 – یکشنبه 14 دی 1404
جواد فیروزمند