هجدهمین روز اعتراضات در ایران فرا رسیده، اما زمان برای بسیاری از خانوادهها متوقف شده است؛ از لحظهای که عزیزشان از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. از لحظهای که بیمارستان، سردخانه یا پزشکی قانونی به داستان زندگی آنها خط پایان زد. و از لحظهای که تصاویر منتشرشده از اجساد و مجروحان — حتی از سوی نهادهای رسمی — جهانیان را در بهت و اندوه فرو برد.
این روایت، فقط داستان خیابان نیست؛ داستان خانههایی است که در یک چشم بههم زدن، سیاهپوش شدند.
جایی که تصویر، صدای مردم میشود
در شرایطی که اینترنت بارها قطع و فیلتر شده، عجیب است که خود نهادهای وابسته به حکومت ایران، تصاویری از صفهای طولانی مقابل پزشکی قانونی، اتاقهای سردخانه، سولههای پر از پیکرهای بینام و نشان و نیز اجساد روی زمینهای خیابانها منتشر کردهاند.
انتشار این تصاویر — بیآنکه توضیح رسمی و شفافی همراهشان باشد — نه تنها داخل کشور را شوکه کرد، بلکه افکار عمومی جهان را نیز لرزاند.
تصاویر جوانانی با لباسهای پاره،
بدنهایی که آثار تیراندازی از فاصله نزدیک بر آنها پیداست،
و صحنههایی که پزشکان و پرستاران با کمبود تجهیزات و فشار نیروهای امنیتی در حال مداوای مجروحان هستند،
اینها فقط اسناد بصری نیستند؛
اینها سند درد یک ملتاند.
مجروحانی که گاهی نمیگذارند زخمشان التیام یابد. در بیمارستانها، بخشهایی هست که عملاً به «اتاقهای محرمانه» تبدیل شدهاند. پزشکان به روایت شاهدان میگویند:
بسیاری از مجروحان با گلوله جنگی یا ساچمهای مراجعه کردهاند.
برخی بهدلیل فشار نیروهای امنیتی جرأت ثبت مشخصات واقعی خود را ندارند.
تعدادی پس از مداوا، بهسرعت به مکان نامعلومی منتقل شدهاند.
پزشکان مستقل میگویند حدس میزنند تعداد مجروحان چندین برابر آمار رسمی باشد.
اما مهمتر از عدد، ترس مشترک است:
ترس از بازداشت در بیمارستان، ترس از انتقال اجباری، ترس از ناپدید شدن.
خانههایی که دیگر صدای خنده نمیشنوند
شمار کشتهشدگان موضوع مناقشه است.
فعالان میگویند بسیار بیشتر از آن چیزی است که رسانههای رسمی ادعا میکنند،
اما آنچه همه بر آن توافق دارند این است که تقریباً هیچ محلهای در ایران نیست که سوگوار نباشد.
در هر شهر، در هر کوچه، خانوادهای هست که در شوک و ناباوری فرو رفته.
مادرانی که پیراهن خونآلود فرزندشان را در آغوش گرفتهاند.
پدرانی که مجبورند بدن بیجان عزیزشان را بدون تشریفات و تحت نظارت دفن کنند.
خواهر و برادرهایی که نمیدانند چگونه باید نبودن را توضیح بدهند.
این سوگ، خاموش نیست؛ شرارهای است که در چشمهای بازماندگان روشن مانده.
خیابانها؛ جایی که مرگ و شجاعت بههم میرسند
با وجود سرکوب، مردم هر روز دوباره به خیابان میآیند.
جوانان، زنان، کارگران، دانشجویان، معلمان —
همگی با دستان خالی، اما با صدایی که روزبهروز بلندتر میشود.
خیابانهای ایران به صحنهای تبدیل شدهاند که در آن: دود گاز اشکآور با فریاد آزادیخواهی درهم میآمیزد، صدای تیراندازی با صدای شعارها رقابت میکند، و هر لحظه ممکن است یک زندگی، درست مقابل چشمان مردم، خاموش شود.
اما حتی در این فضای دهشتناک، صدای اعتراض خاموش نشده؛ چون مردم باور دارند که اکنون در نقطه بیبازگشت تاریخی قرار دارند.
واکنش جهانی؛ از شوک تا حمایت آشکار
تصاویر اجساد و مجروحان، واکنشهای تند بینالمللی را برانگیخته است.
رسانهها و دولتها نسبت به «سرکوب مرگبار» هشدار دادهاند.
رهبران جهان — از اروپا تا آمریکا — موضع گرفتهاند.
رئیسجمهور آمریکا اعلام کرده است که:
مذاکرات با مقامات ایران را تا پایان «کشتار» متوقف کرده،
به مردم ایران پیام داده «به اعتراض ادامه دهید، کمک در راه است»،
و تهدید کرده کشورهایی که با ایران تجارت کنند با تعرفه ۲۵ درصدی روبهرو خواهند شد.
در اروپا نیز صدراعظم آلمان و دیگر رهبران با لحنی کمسابقه گفتهاند جمهوری اسلامی «روزها و هفتههای پایانی» خود را میگذراند و خواستار توقف سرکوب و آزادی بازداشتیها شدهاند.
این موضعگیریها برای مردم ایران دو احساس همزمان ایجاد کرده است:
امید به اینکه بالاخره صدایشان شنیده میشود،
و ترس از اینکه حمایتها فقط در حد کلمات بماند.
ملتی که زخمی است، اما تسلیم نشده
داستان ایران امروز، داستان ملتی زخمی اما ایستاده است.
مردمی که در برابر گلوله، غم، فقدان و فشار ایستادگی میکنند.
در برابر سانسور، روایتگران خود شدهاند.
در برابر تاریکی، نور کوچکی را نزدیک سینهشان نگهداشتهاند.
این مقاله تلاش میکند تصویری از واقعیت انسانی این روزها ارائه دهد — نه فقط سیاست، نه فقط تحلیل، بلکه حقیقتِ لمسشده در جان مردم.
در آخر، شاید نتوان گفت فردا چه خواهد شد، اما آنچه مسلم است این است که: ایرانیها دیگر آن مردم خاموش گذشته نیستند؛ و این، آغاز فصلی جدید در تاریخ معاصر ایران است.
چهارشنبه 14 ژانویه 2026 – ۲۴ دی ۱۴۰۴
جواد فیروزمند