15.2 C
Paris
Monday, June 27, 2022

در تجاوز جنایتکارانه پوتین به اوکراین، 15 میلیون بی خانمان، هزاران کشته و مجروح و بیش از 5میلیون پناهنده به کشورهای همسایه !

سرخی من از تو زردی تو از من

banisadr_parhizkari
اردشیر پرهیزکاری در دیدار با دکتر بنی صدر

در پاسخ به مطلب جمال عظیمی
اردشیر پرهیزگاری

“سرخی من از تو زردی تو از من”
در پاسخ به مطلب جمال عظیمی
آدمها در دو حالت سکوت میکنند،  یا از نداشتن حرف است یا از بزرگی حرفی که بر قلبشان سنگینی میکند.
آدمها در دو حالت شکایتی ندارند، یا از بی دردی است یا از بزرگی و اندوه دردی که هیچ مرحمی برایش نیست.
پهلوان ها هم دو دسته اند یا آنها که از بازوی خود پهلوانند یا  آنانی که “من آنم که رستم بود پهلوان”
نوشته زیر در پاسخ به مطلب جمال عظیمی با عنوان:
“شیوه های کنترل و سرکوب جمعی در درون مجاهدین- قسمت اول”
می باشد،  که در آن، بخشی را که می بینید به اینجانب اختصاص داده بود:
شروع نقل قول از مطلب  آقای عظیمی:
اولین “سوژه
اولین سوژه ی این سری نشست های موسوم به طعمه، آقای اردشیر پرهیزکاری بود که با صحنه گردانی و تحریک خود رجوی و شرکت نزدیک به 5000 نفر که در سالن حاضر بودیم انجام شد و طی آن اکثریت سرانِ قوم  بر سرش ریختند. به این بنده خدا با بدترین فحشها و توهین ها حمله شد. هدف، شکستن او و منصرف کردنش از خروج از سازمان بود. اردشیر طی ساعتها مقاومت واقعا دلیرانه در برابر انواع تهمتها و تهدیدها تسلیم نشد و روی تصمیم خود باقی ماند.
این نشست، یکی از نادر نشستهایی بود که علیرغم تحریک جمع  به وسیله رجوی و پس از حمله و هجوم عمومی وحشتناکِ آن همه جمعیت به اردشیر، او در حالی که روی ویلچر نشسته بود هرگز مرعوب نشد. پس از هر بار حملات و توضیحات رجوی و سئوال از اردشیر در این مورد که بالاخره تصمیم تو چیست، آخرین بار در حالی که همه فکر میکردند بعد از اینهمه فشارهای وحشتناک و تهدید و… اردشیر نظرش عوض خواهد شد، او با قاطعیت گفت به خارج بروم بهتر است. رجوی بسیار بور شده و با عصبانیت دستور داد که همین الان او را به خروجی ببرید. سکوت معنی داری بر همه حاکم شده و شکست رجوی با آن همه یال و کوپال و دبدبه و کبکبه  در برابر فردی که به دلیل معلولیت مادرزاد و روی ویلچر بود، تماشایی بود. اردشیر با ایستادن روی تصمیم خود مرعوب فضای ترس و وحشتی که رجوی ایجاد کرده بود نشد و با این کارش پوزه رجوی را  به خاک مالید و او را در بین جمع بور کرد.
لازم به یادآوری است که من بلحاظ سیاسی مواضع بعدی اردشیر را که متاسفانه به سمت رژیم رفت تایید نمیکنم و این عمل او برای من به هیچ عنوان قابل توجیه نیست. ولی به هر حال اردشیر و خیلِ عظیمی از اردشیرهای دیگری که طی این سالیان از سازمان جدا شدند و به سمت رژیم رفتند، همه، از نتایج و ثمرات این سیستم و تشکیلات و علی الاخصوص ثمرات انقلاب مریم پاک رهایی! بودند. افرادی که روزی با تمام وجود و همه چیز خود برای مبارزه با رژیم ضد بشری آخوندها و با هزاران امید و عشق و آرزو و با اعتماد کامل به سازمان و رهبری آن، به این سازمان پیوسته بودند. ولی در جریان عمل با یک سازمانی مرتجعتر از خمینی و رژیم آخوندها روبرو شده بودند. سازمانی که شرک و کفر و تبعیض و ظلم و ستم و استثمار و بت پرستی در آن ارزش شده و خدا و خلق و عدالت و دمکراسی و مبارزه با رژیم و این شعارها در آن دکان و دستگاه فربیکارانه ای بیش نبود.
امروز هم هنوز شاهدیم که متاسفانه رجوی و دم و دستگاه ضد ایرانی او به جای تحلیل درست و صادقانه ی سیاستهای غلط و جنایتکارانه خود، از پاسخگویی به مردم فرار کرده و سیاست کهنه شده ی تهمت و افترا و لجن مال کردن مخالفین و جداشده های خود را پیشه ی خویش کرده و تا کنون از زیر پاسخگویی همه گند کاریها و جنایات خود در رفته است.
و در ادامه نقل قول از مطلب جمال عظیمی:
این صحنه ها را که تعریف میکنم مسلما برای بچه های مجاهدی که این دورانهای سیاه را پشت سرگذرانده و به چشم خود دیده اند قابل تصور است، چون آنها در بطن فاجعه بوده اند، ولی نمیدانم برای مردم و کسانی که تنها گزارش این صحنه ها را میخوانند، چقدر قابل تصور و ملموس است؟ زمانی که حدود 5000 هزار نفر در نشست عمومی که رجوی، خودش هم صحنه گردان آن است و هم محرک و مشوق و هم فرمانده حمله و هجوم و توهین و تحقیر و تهدید، صحنه چقدر ترسناک و وحشتناک میشود. باور کنید مقاومت و تحمل چنین صحنه هایی کار هر کس نیست و به همین دلیل مورد آقای اردشیر پرهیزکاری را فوق العاده و ستودنی ارزیابی و یاد کردم (سوای هر موضع  سیاسی و تصمیم فردی ایشان که به خود او مربوط است.)
پایان نقل قول.
 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
مدتهاست که سکوت کرده ام نه اینکه چیزی برای گفتن ندارم نه، از بزرگی این همه درد و اندوهی است که نه شنونده منصفی برایش وجود دارد و نه همدلی و همدردی که بر آن مرهم باشد. نخواستم سخن بگویم چرا که گفتنش زبان را میسوزاند و نگفتنش غیر زبان را. بارها اسمم را (برای کاسبی حقیرانه در بازار مکاره سیاسی) بکار بردند و هر کس از راه رسید خواست توشه ای برای خودش مهیا کند و از کوتاه ترین دیوار(که به خیالشان من باشم) بالا رفت.
چشم و گوش بر گفته هایشان بستم و گفتم باشد تازه از راه رسیده ایست خسته! که اگر به نام من میخواهد دکانی باز کند بکند چرا بخیل باشم. هر چه باشد صاحبان اصلی سفره تهمت و دروغ تا آنجا که کار کرده توپ خود را شلیک کرده اند، چه اشکالی دارد که یکی هم در کنارش نون بخورد و “صیاح”تی و یا “سیاح”تی  کند شاید به خیالش خودش به “امیر”ی برسد.
 برایش هم پیام دادم که دوست عزیز اجازه نداشتی که هر چه دلت میخواهد بگویی و راست و دروغ را سرهم کرده سر بکشی و یک آب هم رویش. مگر از خودت به اندازه کافی حرف برای گفتن نداری که رنج و شکنج یک انسان دیگر را دستمایه گفتارهایت میکنی؟ هر چند که از سر “صداقت”ی که مدعی اش بود و این روزها معنایش را بکلی از دست داده، حتی در نهایت لطف، جواب اینجانب را نداد. خدا برای کسانی که یاورش بوده و حمایتش کرده و از طریقش برایشان راه آب باریکه ای به نام مبارزه را در جویبارهای خشک شده شان جاری میکند ببخشاید. من نمی دانم این مبارزان در صحنه (که هل من ناصر را در اروپا فریاد میکنند)  در کجا مکتب مبارزه را آموخته اند و آیا اساسا پایه ای ترین ظلم بر علیه انسانها، یعنی استثمار (آن هم استثمار خون و رنج و شکنج) برایشان معنی دارد یا نه.
ظاهرا سکوت اندوهگینانه ام، امر را بر دوستان دیگرشان مشتبه کرد که از این دیوار هر بار بخواهند  میتوانند بالا بروند و هر کاسه ای را می توان بر سر این دیوار کوتاه خرد کرد و هر طور که دلشان بخواهد میتوانند کاسبی سیاسی برای خود راه انداخته و برای خود “جمال”ی و “عظمتی” فراهم کنند. ظاهرا فراموش کرده اند، او که خوب میشناسندش و دیدند که در سخت ترین شرایط که کمترین کورسوی امیدی نبود، باج به هیج خدایگانی نداد به این تازه رسیدگان خسته از راه، نه از سر ترس که از سر مهر چیزی نمیگوید و دهان به دهانشان نمیشود.  و باز هم  فراموش میکنند که مرزهایی را شکسته و وارد حریمی میشوند که مرا وادار به نگارش این سطور میکند که نه در شان ایشان است و نه در مرام من (من با هیچ انسانی مشکل فردی ندارم و اگر هم حرف و بحثی دارم بر سر جریان، ایديولوژی و مسائل سیاسی است)  ولی برای روشن شدن برخی حقایق مجبور به نوشتن این کوتاه سخن هستم. شاید برگی از بی شمار صفحات خونین تاریخ نسل سوخته و تباه شده چهار دهه اخیر باشد.
حمال “عزیز” که عزیز بودنت نه به خاطر سابقه ات در عراق و نه به دلیل شخصی (که اگر ازاین منظر باشد نه تنها عزیز نیستی که اگر روزی جایش باشد باید پاسخ بسیاری سوالات را بدهی)، بلکه به خاطر ستمی است که بر تو رفته همچون من و ماها، تو که خود به چشم خودت دیدی که در برابر چند هزار نفر “رزمنده” تحریک شده و آماده برای قتلم، نه برای جانم چانه زدم و نه شلوارم را خراب کردم، آنوقت آن چه سندی است که تو کشف کرده ای که ثابت میکند من سمت”رژیم” رفته ام  و تو و شماهایی که جزو همان  چند هزار “رزمنده خشمگین” بودید را مبارز و سازش ناپذیر!؟(طنز دردناکی است). آیا شما و سایر دوستانی که از خون و رنج و شکنج دیگران میخواهید برای صورت زردتان مرهم سرخی بیابید مگر جز این است که پس از خلع سلاح سازمان و در پناه اسلحه سربازان آمریکایی جرات کردید که سرک کشیده و (با چه معجزه ای بماند!) خود را به ساحل امن برسانید(آمدن تان مغتنم است ولی در اندازه ای سخن بگویید که بگنجد)
دوست “عزیز” آیا این همه “سرکوب و خفقانی” که شما و دوستان دیگر از آن صحبت میکنید و تو و دوستانت آن را یادآوری میکنید، مگر بدون حضور افرادی که مجریان آن باشند ممکن بود؟ آیا می توانی مختصات خود را در این کنش و واکنشها مشخص کنی؟ در برابر این نشستهای تحقیر و سرکوب (از موضغ انقلابی و برای منافغ مبارزه) به آن انتقاد کردی و قیمت آن را دادی؟! یا همراهش و بخشی از جریان سرکوب منتقدان شدی؟ آن دوست قبلی ات (که استخوان در گلو و درد آلود، سیاهه های بی ارزشش را به سکوت برگزار کردم) جزو کسانی بود که زمانی که مرا در مرکز قرارگاه 12 (قرارگاه همایون همسایه قرارگاه موزرمی که شما بودی) زیر رگبار مشت و لگد و صندلی و پوتین قرار می دادند (چون که حاضر نشده بودم در نشستهای موسوم به عملیات جاری شرکت کنم آن هم براساس توافق رسمی در بالاترین سطح فرماندهی قرارگاه یعنی ژیلا دیهیم، که با دلایل منطقی اشتباه بودن عملیات جاری را به او گفته بودم و پذیرفته بود که من در آن شرکت نکنم) همدست و یکی از عواملی بود با واژه های سنگین! و متین! که میدانی و تهاجم انقلابی  بیش از صد نفر به یک نفر تنها، سعی میکرد که از دیگران عقب نماند. نامش برایت سوال شده؟ “امیر صیاحی(یا سیاحی)” اصلا هم آن زمان ایشان مشکل تنگی نفس و نیاز به اسپری نداشت  که در نوشته های قبلی خود با مظلوم نمائی اشاره داشت.
وضعیت تو را هم در قرارگاه موزرمی میدانم. در نشستهای “خواهر رویا” آیا توهم یکی از پایه های ثابت افرادی که برای درهم شکستن افرادی که در برابر تشکیلات مقاومت میکردند نبودی؟ آیا همرزمان خودت را کتک نمی زدی، فحش نمیدادی، فریاد نمی زدی و و تحقیر نمیکردی؟ انگیزه اصلیت از این کار چه بود؟  میخواهم بدانم آن روز از سر اعتقاد به “انقلاب خواهر مریم” این کار را میکردی که “پاسدارهای سیاسی!! ضد رهبری و انقلاب را جمع کنی” (که در این صورت برای ناآگاهی نمی توان کسی را مواخده جدی کرد) یا برای خرد کردن دیگران تا برای خودت ارتقاء تشکلاتی بگیری( یعنی از روی فرصت طلبی که این یکی قابل پرسش است)؟ و یا اینگونه خودت را در گوشه ای امن از تعرضات دیگران قرار دهی؟ (البته به قیمت لگدمال کردن دیگران)  من از موضع مسئولیت یک انقلابی در برابر آنچه که فکر میکردم اشتباه است ایستادم و جوانمردانه و رودرروی تشکیلات حرفم را زدم وقتی هم که بیرون آمدم همان حرفها را تکرار کردم. ولی شما چرا تازمانی آنجا بودید همراه و تائید کننده این سلسله نشستها بودید و امروز که در ساحل امن هستید تازه یادتان آمده آنجا این همه سرکوب بوده؟ آیا اگر رجوی هم اشتباه کرده باشد این امثال شما نبودید که با فریادهای مرگ بر و زنده باد آتشین خود (که بنا بر ادعای خودت فقط برای حفظ ظاهر و موقعیت خودتان بود) این اشتباه را به جای انتقاد تائید کردید. آبا نباید مدعی شد تمام افرادی که در زمان حضورشان در عراق در این دستگاه تائید بی چون و چرای  رهبری و سرکوب منتقدین با روغنکاری این روند اشتباه را تسهیل کردند، نقش مهمی در اشتباهات رهبری  مجاهدین داشته اند؟ نمی توانید بگوئید که امکان انتقاد نبود. امکانش بود ولی بهای آن سنگین بود که من و امثال من حاضر به پرداخت آن بها شدیم و شما نشدید.
آیا امروز هم همین کار را نمیکنید؟ یعنی الان که باد در بادبادبان انتقاد از مجاهدین افتاده آنطرفی باد میدهید و برای بالا گرفتن سری که منطقا باید پائین باشد یک لگدی هم به دیگرانی که بیش از شما بهای مبارزشان پرداختند می زنید؟ آیا این از اصول مبارزاتی و جوانمردی شماست؟
آری زمانی من همچون خیل هزاران جوان و نوجوان پرشور در رویای عدالت و آزادی، با اعتقاد به مبارزه وارد این عرصه شدم (هر چند نه مجاهد بودم و نه معتقد به ایديولوژی مجاهدین، بلکه به عنوان یک مارکسیست)  و زمانی هم که متوجه اشتباهات شدم برای اصلاح آنها از جانم گذشتم و خودت  و افراد  دیگری در زمانهای مختلف شهادت دادید (به قول خودتان از شهامتم و مقاومتم گفتید).  ولی دوست “عزیز” این اعتراض و انتقادات من به تشکیلات نه از روی شهامت (آنگونه شما فکر میکنی) و نه از روی مقاومت(فردی) بود. این فقط وفای به سوگندی بود به خیل هزاران اعدامی (از جمله برادر شهید خودم) ودهها هزار زندانی که بی خبر(با اعتماد به تشکیلات سازمان و با نام رجوی و اعتماد به ما که بعد از آنها ماندیم، ادامه راه را به ما واگذار کرده و) رفتند و به نام آنها، مبارزه شان به بیراهه رفت و در آنجا که “عربها نی انداختند” ذره ذره آب شد. ای کاش نمیشد. ای کاش شماها و دیگرانی که امروز در اروپا به این خرده گیری ها می پردازید همانجا هم در حداقل های ممکن این کار را میکردید.  به جز انگیزه واقعا انقلابی و عهد به پیمان خونین، هیچ انگیزه ی دیگری نمیتوانست مرا در مقابل هزاران “رزمنده تهییج شده و تحریک شده” که می خواستند مرا تکه تکه کنند بدون لرزش و سستی  سر پا نگاه دارد. آیا تو و سایر حاضران آن نشست صدای مرا ترسان و پاهایم را لرزان دیدید؟ (لطفا باز هم مختصات خودت را در همان نشست بگو. چقدر برای خودنمایی، همان ناسزاها و فحشها را دادی؟ و شاید یکی از آن وسایلی که همچون سنگسار از تمام سالن به سرو و رویم می ریخت را خودت پرتاب کرده باشی) آن زمان من با احتمال اینکه کشته خواهم شد بر سر اصولی که به آن معتقد بودم صادقانه ایستادم. نه امروز در گوشه امن اروپا بلکه در دل خوفناک واقعیت (هزاران مجاهدی که بعضا از سر نا آگاهی ، ولی با اعتقاد قلبی به درستی کارشان، قصد کشتن مرا داشتند) سرم را بالا گرفتم و گفتم نه.
حالا دوست “عزیز” تو تازه از راه رسیده ای و برای من لغز مبارزه و سازش ناپذیری میخوانی؟ و برای “سمت رژیم” رفتن من اظهار تاسف میکنی؟ از این همه درد و اندوهی که نفس کشیدن را سخت میکند کجا باید ناله و شکایت کرد؟
بعد هم بلافاصله یک جمله بعد از تهمتی که سازمان علیه مخالفین خودش می زند نالان میشوی. یعنی اگر سازمان به تو و سایر دوستانت گفت “رژیم”ی اشکال دارد ولی تو و دوستانت حق دارید سایرین را با همان شیوه مورد تهمت قرار دهید؟
حداقل انصاف داشته باشید. اگر اتهام بی پایه شما برعلیه برخی جداشده ها که هرگز برای آن سندی ندارید درست است پس اتهام سازمان علیه شما و دوستانتان که برای آن سند هم روی میکند که درست تر باید باشد.
دوست “عزیز” تو و سایر هم مرکبان خوش نشن اروپایی (بخصوص آنهایی که زیر امنیت سلاحهای سربازان آمریکایی جسارت! خروج از سازمان را یافته و دلیر شدند) که از سر بی چیزی مطلق باد مبارزه درگلو می اندازید و برای تائید خود و بالا رفتنان نیز دیواری به خیال خود کوتاه همچون من گیر آورده که مبادا رجزخوانی تان علیه  مجاهدین را “رژیم” مال کنند. چگونه مکتبی را پیروی میکنید که می خواهید با زرد کردن دیگران برای خودتان آبروی سرخ دست و پا کنید؟
آیا در بازار مکاره سیاسی امروز چیزی به نام وجدان، انصاف، صداقت، وجود دارد (سوال احمقانه ای بود! زیرا تنها چیزی که در سیاست و بازی سیاسی وجود ندارد صداقت و انصاف و وجدان است).
دوست “عزیز” با دیدن اولین مطلبت از سر خوشحالی (از رها شدن یک قربانی که میشناسمش) برایت ایمیل زدم و از زنده بودنت اظهار خوشحالی کردم (آن هم از صمیم قلب) زیرا برایم مهم بوده و هست که همه قربانیانی که به واقع مقصر نیستند و تنها خواستند برای عدالت مبارزه کنند (هر چند اشتباه کرده باشند) به ساحل امن برسند. جوابم را ندادی (احتمالا از ترس اینکه مبادا “نجس” شوی و مارک رژیمی بخوری!؟ ). آیا شما و همفکرانتان هنوز در همان غار اصحاب کهف زندگی میکنید؟ آیا فکر نمیکنی که تنها چیزی که از آنجا بیرون آمده جسمتان است و روحتان هنوز اسیر باورها و منطق های غلط است؟
اکنون یک سوال از تو دارم. تو شخصا چه مدرکی داری که برایت ثابت شده که من به سمت “رژیم” رفتم. اگر چنین مدرکی را داشتی و رو کردی من به صورت علنی از تو غذرخواهی کرده و طلب بخشش میکنم. اگر مدرکت گفته ها و سندسازی های محاهدین و دستگاه تبلیغاتی پیرو آنها که زمانی تحت عناوین مارکسیستی و غیر مجاهد بودن همان دروغ ها را بازتکرار میکردند (که جدیدا سازمان  از همان شیوه برای از میدان بدر کردن خودشان استفاده میکند، چرا که  خیلی لطیف و دوستانه به مجاهدین گفته اند که مبارزان خوبی نیستند)  است، جهت اطلاع تو و سایرین، سازمان حتی درحد یک ورقه ساده توبه نامه هم نتوانست از من امضاء بگیرد و در رابطه با من دستش خالی تر از هر کس دیگر بود (حتی “مدعی ترین”هایی که سازمان دهها صفحه از دست نوشته های آنها را چاپ کرد. من این کار سازمان را تائید نمیکنم و میدانم این نوشته ها به اجبار گرفته شده واستفاده از آنها غیراخلاقی است. این درست ، ولی انصاف هم چیز بدی نیست). اگر به مطالب “افشاگرانه ای” که سازمان علیه من نوشته مراجعه کنی حتی همان دستنوشته ای که به زور از سایرین گرفته و چاپ کرده را هم علیه من نداشت. میدانی چرا؟ چون از سر اعتقاد به کاری که میکردم و انتقادی که حتی بارها با نامه مستقیم به رجوی و مریم نوشتم، هرگز نوشته ای که به آن اعتقاد نداشته باشم را امضا نکردم. دو روز تمام نسرین و تمام اعضای ستادش (در همان قرارگاه باقرزاده ) با توهین و ضرب و شتم و تهدید به اعدام. حتی مهدی ابریشمچی سلاح کشید و روی شقیقه ام گذاشت که یا امضا کن یا همین جا خلاصت میکنیم. حکمش را هم دارم (التبه فراموش کرده بود که من هم یکی از آموزش دیدگان همان سیستم بودم و به خوبی تفاوت بین سلاح خالی و پر را می دانم. چون سلاحش خالی بود)  میدانی از من چه میخواستند؟ از من فقط میخواستند که برگه اخراج از مجاهدین و ارتش آزادیبخش را امضا کنم. آری فقط همین!  ولی من به عهدی که با آرمانهایم و عزیزان به ناحق در خون خفته  داشتم وفا کردم و گفتم این شما نیستید که مرا اخراج میکنید. این من هستم که استعفا داده و نمیخواهم با شما باشم. شاید کتک زدن “برادر بهنام(محمد سیدالمحدثین)” (به خیال خودش وزیر خارجه خندان آینده) را کسی ندیده باشد از کسی هم نشنید ه ام. حتی او هم با کشیده زد توی گوشم … نهایتا میدانی نسرین چه گفت؟ (به ارواج خاک برادرم اگر بخواهم اغراق کنم. فقط از برای ثبت در تاریخ و اطلاع خوش نشینانی که “خستگان در سکوت نشسته ودر تنهایی شکسته” را دیوارهای کوتاهی برای بالا رفتن خود میدانند میخواهم بنویسم) نسرین رفت و یک قران آورد. دستش را روی قران گذاشت و با خشم گفت: به این قرآن قسم که تو بریده نیستی. دیگران  (ابریشمچی، عطایی، فهمیه اروانی و بهشته شادرو  و …)  فریاد زدند طمعه است. باز هم نسرین گفت همتون احمقید. این نه بریده است نه طعمه. این از همه من و شماها هم مجاهدتره. خاک بر سر شماها که تا حالا نفهمیده اید این مدعی ماست. این میگه من مبارزم شما نیستید. گفت اردشیر یا جنازه ات از این اتاق میرود بیرون یا حکم امضا شده اخراجت. گفتم مگر مرا در نشست جمع چند هزار نفره نبردی؟ آیا شماها چنین حسی کردید که احیانا من از مرگ می ترسم؟ شاید تمام کسانی که پیه این نشستها به تنشان خورده باور نکنند ولی به جز چند چوبی که نسرین توی سرم زد و کشیده بهنام و چندتا فحش چاپاداری که فهیمه و مهدی ابریشمچی و جابرزاده و توحیدی و …  نثارم کردند همشان گیج شده بودند و اکثرا هم سکوت کرده بودند حتی محمود عطایی و ابراهیم ذاکری تا آخر نشست سکوت کرده بودند و هر چند کالای وجدان آنجا کمیاب بود ولی به وضوج در اکثرشان نوعی حس احترام در عین حالی که میخواستند سربه تنم نباشد را میدیدم.
 اگربا دقت به همه افشاگری های سازمان نگاه کنی از همه نوشته ای مبنی بر اینکه فلان قدر پول و … تحویل گرفته منتشر کرده اند ولی چنین سندی را هیچ کجا و هرگز از من نمی توانی پیدا کنی. زیرا زمانی که مرا تحویل سازمان امنیت عراق میدادند که به زندان ابوغریب ببرند و به خیالشان آنجا سربه نیست شوم، از من خواستند که سندی امضا کنم که مقداری پول و وسیله تحویلم دهند، فقط به آنها خندیدم و همانجا به منوچهر و عادل گفتم که به برادر! مسعود بگوئید که نامرد است و اینگونه پاسخ اعتمادی که به او کردیم را میدهد(منوچهر سرش را برگرداند و عادل هم به حالت غضبناک و در سکوت کامل فقط نگاهم کرد). امیدوارم روزی منوچهر و عادل هم این صحنه را برای ثبت در تاریخ بازگو کنند. در حالی هیچ امکانی در زندان ابوغریب نبود فقط با یک دست لباس وارد آنجا شدم هر چند که انسانهای شریفی آنجا بودند که خیلی کمکم کردند (حتی درجه داران زندانبان عراقی). این حرفها را نه از بابت تعریف از خودم بلکه فقط برای ثبت در تاریخ می نویسم. تا کنون هم هرگز وارد این بحث ها نشده بودم ولی دوست “عریز” بدان که من و امثال من بهای اعتقاد به اصولمان را نقد و در صحنه واقعی پرادخت کرده ایم و سرمان هم بلند است و مثل بعضی ها چک سفید بی محل برای آن نکشیده ایم.
اگر به مدارک “افشاگری”های سارمان علیه من نگاه کنی تنها دست نوشته ای که از من داشتند و چاپ کردند نامه ای بود که 5 سال قبل ازآن اعلام کرده بودم از سازمان استعفا میدهم.
حالا دوست”عزیز” تو کجا برایت ثابت شد که من “سمت رژیم” رفتم واصلا به چه انگیزه ای این کار باید بکنم؟(مرگ، پول ، مقام …) که  تو بدون ذره ای تفکر و عبور سوال از وجدان خودت به راحتی آن را در نوشته هایت جاری میکنی، اصلا به آن حتی ثانیه ای فکر کردی؟ آیا سعی کردی به خودت بقبولانی که اگر کسی آنجا برای اعتقادات و اصولش حاضر شد از جان بگذرد چرا در محیط امن تری باید به اصول و اعتقاداتش پشت کند؟ هرگز برایت سوال نشد؟ از وجدان بیدارات که حداقل در مورد ایستادگی بر اصولم، زبان به حقیقت گشود سپاسگذارم ولی همان وجدان بر آن نشد که پاسخی هم برای چرایی اتهامی که می زنی بیابد؟ اصلا برایم مهم نیست که در جایی و ملائی که در آن هستی بقیه چه میگویند. چون از آن بقیه هنوز کسی جرات نکرده که با اسم و رسم شناخته شده چنین جسارتی را بکند و احتمالا تو با شنیده هایت به سادگی باور کردی و به همان سادگی هم آن را در مطلبت نوشتی!! اگر آنقدر شهامت داشتی که جواب ایمیلم را میدادی و از خودم سوال میکردی برایت به وضوح توضیح میدام که در این مدت چه بلایی (از طرف همان رژیم) سرم آمده. به دلایلی نمیتوانم آن را عمومی کنم ولی تمام دوستان حلقه نزدیکم میدانند و اگر کسی مایل باشد در ارتباط حضوری و پس از محرز شدن صداقت طرف مقابلم حاضرم برایش توضیح بدهم.
دوست “عزیز” در آستانه چهل سالگی بعد از 25 سال کار تشکیلاتی (یعنی تمام عمری که باید در آن برای تبدیل شدن به نیروی مولد جامعه رشد میکردم) با همان یک دست لباس خود را به اروپا رساندم و بعد از تلاش فردی و شبانه روزی (تا بیش از 18 ساعت آموزش و درس در روز) توانستم با کسب آموزشهای سطوح عالی (اگر خواستی بیا تا حضوری یک کشوی پر از مدارک تحصیلی و تخصصی که در آلمان گرفته ام را نشانت دهم)، جذب جامعه شده و اکنون هم در یکی از معتبرترین شرکتهای تکنولوژیک و صنعتی مدرن آلمان مشغول کار حرفه ای تمام وقت هستم. چند تا “رژیم”ی میشناسی که اینطور باشند؟ میشود لطفا خودت بیان کنی که امروز امورات زندگی ات چگونه میگذرد؟ حداقل اینقدر صداقت داشته باش و بگو. هر کس بخواهد اینجانب با تمام جزئیات حاضرم این کار را بکنم. من از لحظه خروجم از زندانهای سازمان و ابوغریب عراق تا کنون برای تک تک روزهایم سند و مدرک دارم که چه کار کرده ام و چگونه زندگی کرده ام. اگر این شهامت را می داشتی که (خودت را “نجس” کرده) و پاسخ ایمیلم را میدادی و صداقت میداشتی و میخواستی برایت میگفتم.
گفته زیبایی است: “زمانی که بالهای عقاب را بسته باشند، کلاغها خود را فرمانروایان آسمان میدانند.”
در ضمن جهت اطلاعت من مشکل جسمانی مادرزادی نداشتم. احتمالا یا مرا فراموش کرده ای یا اینکه به عمد خود را به فراموشی زده ای. مگر زمانی که من در ستاد مخابرات بودم وقبل از آن در کارهای سنگین تاسیساتی و فنی و تو هم گاهی اوقات می آمدی، من به جز مختصر لنگیدن پایم مشکل جدی داشتم؟ اگر اشتباه نکنم حتی در کلاسهای تخصصی مخابرات در کلاسهای من شرکت میکردی. همان اشتباهی که دوست قبلی ات (امیر صیاحی) هم مرتکب شد. ظاهرا منبع “اطلاعات”ی شما یکی است. و نمیدانم چرا هر از گاهی یکی از شماها تلاش می کند که با این “اطلاعات” غلط  مرا وادار به موضع گیری کرده و وارد صحنه کنید. چون نمیخواهم در صحنه ناروشن و مخدوش سیاسی که نه دوست دوست است و نه دشمن دشمن (آن طور که به نظر می رسد) حرفی بزنم. با این بازیهای نه چندان شرافتمندانه آشنایی دارم. آیا این تصادفی است که شما (اشاره ام به طیف خاصی است که خودتان بهتر میدانید) مدتی است که سعی میکنید مرا وادار به  موضع گیری کنید. حالا شما بگوئید که از چه کسی خط میگیرید که مرا وادار به موضع گیری کنید؟ چون قبل از شما بارها از امکانات و روش های دیگری برای وادار کردنم به موضع گیری امتحان کرده و موفق نشده اند. حالا برو از آن کسی که تو را تحریک به نوشتن در مورد من کرده سوال کن که انگیزه اش از این کار چه بوده و به دنبال چیست و او از کجا خط می گیرد؟ به قول خودت از سال 1387 یعنی نزدیک 6 سال است که اروپا نشین شدی چرا یک دفعه فیلت یاد هوای هندوستان “مقاومت من” کرد؟
اگر به اسنادی که سازمان علیه من منتشر کرد مراجعه می کردید میدید که سازمان مدعی است “او(یعنی من) به تائید پزشکان عراقی و پزشکان مجاهدین هیچ مشکل جسمی نداشت و در آستانه عملیات خود را به تمارض زد”. داستان تمارض چه بود!؟ اگر از امیر صیاحی(که احتمالا ارتباط دارید) بپرسی خواهد گفت چون خود شاهد و یکی از مجریان برنامه زنده زنده تکه پاره کردن من بود(این داستان مربوط به اواخر سال 1377 یعنی کمتر از سه سال قبل از نشست طعمه که به آن اشاره کردی است). به طوری که دو هفته در بیمارستان بستری شدم. و در جریان آن ضرب و شتم  جمعی، مچ پای راستم که قبلا یک بار جراحی شده بود شکست و خرد شد و علارغم تاکید پزشکان متخصص عراقی که باید عمل شود، سازمان زیر بار نرفت. سازمان غیرمستقیم از من میخواست ابتدا وفاداریم را به سازمان اثبات کنم تا بعد سازمان این همه خرج من بکند.
نکته بعدی که شاید لازم باشد بدانی اینکه پاسخ من به سوال آخر رجوی آن نبود که تو گفتی: برخلاف نوشته تو من نگفتم که می روم خارج! بلکه گفتم می روم “خروجی”(قبل از اینکه مرا وارد آن نشست کنند هم در خروجی بودم و برای درهم شکستنم همان روز مرا از خروجی قرارگاه اشرف به باقرزاده آورده و  وارد آن نشست کردند). امیدوارم تقاوت بین این دو را بدانی.
در ضمن من هیچگاه روی ویلچر نبوده ام (سعی نکنید روضه را خیلی داغ کنید که روغن روضه بیشتر نصبتان شود) من از صبح تا 11 شب را (یادت باشد رجوی گفت که یک ساعت هم از وقت مجازمان گذشته و حفاظت اجازه ادامه بیشتر را نمیدهد که آن جمله آخرش را گفت و پرسید:اردشیر حرف آخرت چیه؟) با عصا و روی یک پا سرپا ایستادم که خود رجوی گفت برایش صندلی بگذارید بنشیند (چهره رئوف رهبری) که آن را هم قبول نکردم و ننشتستم. اگر صحنه جلوی نشست (که با چندین دروبین  ویدویی از زوایای مختلف صبط میشد) از سیستم مدار بسته داخل سالن پخش شده باشد و دیده باشی بارها مریم خودش آمد و گفت اردشیر حداقل بشین روی صندلی، این طوری برادر(رجوی) اذیت میشود و یا میگفت: “جلوی برادر کوتاه بیا، من قول میدهم بعدا هر چه که خواستی را قبول کنم”. آن حلقه نفرات حفاظت که شانه به شانه ایستاده از نزدیک شاهد بودند اگر وجدانی داشته باشند می توانند این حقیقت را شهادت دهند.
دوست “عزیز” شاید تو ندانی، ولی امیر صیاحی، سعید بالی، علیرضا زیبا و افراد دیگری در جریان هستند که سه سال قبل از این جریان (نشست طعمه) من 32 روز اعتصاب غذا کردم که نهایتا ژیلا دیهیم شخصا قبول کرد و پذیرفت که من در هیچ نشتست عملیات جاری (نشستهای تحقیر افراد) شرکت نکنم. و شاید خیلی از افراد مرکز 12 (قرارگاه همایون) یادشان باشد که زمان عملیات جاری من در آشپزخانه برنج پاک می کردم و یکی از تناقضهای بزرگشان شده بود که چرا اردشیر در نشست ها شرکت نمیکند و سر همین تناقضات نهایتا آن داستان ضرب و شتم جمعی را برایم برنامه ریزی کردند که مرا در هم بشکنند و طراح و مجری آن هم ژیلا دیهیم بود که بعد از شش ماه زیر قولش زد و گفت من چنین قولی نداده ام.
من در حد توان خودم و با پرداخت بهای سنگین، در برابر اشتباهاتی که تشخیص میدادم، به عهدم وفا کردم  و در این زمینه وجدانم آسوده است (حتی در همان شروع بحثهای عملیات جاری با تمام بهایی که برایم داشت به صراحت از نادرست بودن اینکار و اینکه در آینده این کار موجب فروپاشی تشکیلات خواهد شد از مواضع خودم دفاع کردم و قیمتش را هم دادم)، ولی دوست “عزیز” شما چه کردید؟! که امروز ادعای ماندن بر سر اصول دارید و مرا در سمت “رژیم” میدانی؟ با زیر پا له کردن کدام اصول اخلاقی و به دندان گرفتن کدام گذشته پر از رنج و شکنج و خونین افراد دیگرمیخواهی برای خودت کارنامه صداقت و ایستادگی و مبارزه صادر کنی؟
این ادعاهای غیر خالصانه و غیرصادقانه در چه بستری و اصولا برای چه نوع کاسبی است و از کجا هدایت میشود؟
آیا فکر نمی کنی در زمانه ای که اصول اخلاقی ارزان ترین متاع بازار است و در هر بازارمکاره آنلاینی با چند یورو و حتی چند سنت قابل ابتیاء است، سکوت (با استخوان در گلو) شاید شرافتمندانه ترین کار باشد.
هر چند از تو و سایر افرادی که زمانی در مجاهدین  نقش آفرین سرکوب دیگران (در نشستهای عملیات جاری) بودید و اکنون رنگ و لعاب مبارزه و ایستادگی بر اصول دارید انتظار عذرخواهی ندارم و هر چند که به لحاظ قانونی بر علیه اتهام بی پایه و اساس نوشته ات با نام مشخض میتوانم اقامه دعوا کرده و به لحاظ حقوقی شکایت کنم ولی قضاوت را به تاریخ و آینده واگذار کرده تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
اردشیر پرهیزکاری
ژوئن  2014

منبع:پژواک ایران

 

 

AriaNews
AriaNewshttps://aria.ariairan.com/
اخبار اجتماعی، فرهنگی، ورزشی، اقتصادی، علمی از سراسر جهان در Aria News | آریا نیوز
آخرین خبرها
اخبار مرتبط