9.1 C
Paris
Wednesday, February 1, 2023

در تجاوز جنایتکارانه پوتین به اوکراین، 15 میلیون بی خانمان، هزاران کشته و مجروح و بیش از 5میلیون پناهنده به کشورهای همسایه !

پرسش و پاسخ در مورد سازمان مجاهدین خلق ایران و سیاست های آن

hanif_heydar-nejad

توضیح: پس از انتشار مقالات “نگاهی به فروغ جاویدان، 25 سال بعد”، آقای “هومن زاهد حزیم”  (اسم مستعاری که ایشان برای خود انتخاب کرده، زیرا مایل نیست اسم اصلی اش منتشر شود) در تماس با من ابراز علاقه کردند که برای برطرف شدن برخی ابهامتی که در باره ی سیاست های سازمان مجاهدین در ذهن خود با آن درگیر هستند، سوالاتی را با من در میان بگذارند. ایشان  19سوال را برای من ارسال کردند. در نیمه راه پاسخ به سوالات مناسب دیدم که این پرسش و پاسخ ها انتشار عمومی پیدا کند. پس از تماس با آقای “هومن زاهد حزیم” و کسب موافقت از ایشان، اینک قسمت اول این پرسش و پاسخ ها منتشر می شود. از ایشان برای طرح این سوالات ممنونم و مطمئنم که این سوالات یا سوالات مشابه، سوالات بسیاری دیگر از ایرانیان نیز می باشد.

من عمیقا بر این باورم که یک دلیل عمده ی بسیاری از مشکلات سیاسی- اجتماعی در جامعه ایران (چه در بین گروه های سیاسی یا در متن جامعه و یا در ارتباط با حکومت کنندگان) به این موضوع بر می گردد که مردم ما شجاعت طرح سوال و پرسش کردن و اظهار نظرکردن و نیز شجاعت نقد کردن را نیاموخته اند و بطور سیستماتیک نیز از آن منع شده یا در صورت مطرح کردن نظر خویش نیز تجربه کرده اند که به اشکال مختلف و در سطوح مختلف (خانواده، محیط کار و تحصیل و یا در جامعه) با آن مقابله می شود، از جمله به روش های زیر: سرکوفت، تهدید، تحقیر، اتهام زنی، تمسخر، ترور شخصیت، زندان و شکنجه و نهایتا حذف فیزیکی. نتیجه چنین سیاسیتی در دراز مدت نیز “خود سانسوری” بوده است. به نحوی که متاسفانه اکثریت بزرگی از آنانی که در خارج  از ایران و در کشورهای آزاد و امن زندگی می کنند نیز توان عصیان و سرکشی فکری و شجاعت آزاد اندشیدن، آزاد سخن گفتن و  آزاد نوشتن و آزاد نقد کردن… را نیز از خود یا دیگران دریغ می کنند.

انتشار این پرسش و پاسخ ها قدمی است در راه تشویق و احترام به حق آزادی فکر و اندیشه. امیدوارم محتوای همین پرسش و پاسخ مورد نقد قرار گرفته یا تکمیل شده یا در زمینه های دیگر ادامه پیدا کند.

امیدوارم این پرسش و پاسخ بویژه به نسل جوان ایران مبنائی را منتقل کند که به دور از تبلیغات رژیم جمهوری اسلامی یا سازمان مجاهدین خلق، از “زاویه ای دیگر” به این سازمان نگاه کنند. نگاهی تحلیلی که البته نسبی بوده و تلاش شده تا حتی الامکان غیر جانبدارانه بماند.

پرسش ها ی مطرح شده هیچ دسته بندی یا انسجام مشخصی نداشته است و به همان ترتیبی که مطرح  شده بوده، به آن پاسخ داده شده است.

***

قسمت اول

چرا سازمان مجاهدین تمایلی به پاسخ دادن به پرسش های منتقدان در مورد کارنامه ی سیاسی ـ نظامی و مالی ـ تشکیلاتی خود طی سه دهه ی گذشته ندارد؟

پاسخ: لازمه “پاسخ دادن” به سوالات، در هریک از زمینه هائی که مطرح کردید  پذیرفتن اصل “پاسخگوئی و پذیرفتن اصل “شفافیت” نسبت به بیرون است. سازمان مجاهدین خلق خود را “موظف” به پاسخگوئی به کسی یا مرجعی نمی داند و ورود به بسیاری مسائل، از جمله امور مالی را به “دلایل اطلاعاتی- امنیتی” و برای آنکه منابع مالی این سازمان شناخته نشده و از سوی رژیم جمهوری اسلامی آسیب نبینند، به “زمان مناسب” در آینده ارجاع می دهد.

به همین دلایل “اطلاعاتی- امنیتی”، طرح “پرسش” از سوی مردم، منتقدین یا رسانه های آزاد را هم نمی پذیرد و تنها در رسانه های خود و یا در برخی جلسات کنترل شده حاضر می شود که در آن ها به برخی از موضوع ها وارد شده و بسیار کلی به سوالات پاسخ دهد و از ورود به جزئیات شانه خالی می کند.

بطور خلاصه عدم تمایل سازمان مجاهدین به پاسخگوئی در موارد فوق ناشی از آن است که این سازمان یک تشکیلات دمکراتیک نیست و نمی تواند به استانداردهای شناخته شده در این مورد پایبند باشد. مثالی می زنم:

در آلمان احزاب و سازمان های دمکراتیک موظفند که تمام عایدی و هزینه های خود را با ذکر منابع مالی و لیستِ هزینه ها تهیه کنند. برخی از این احزاب یا سازمان های غیر دولتی گزارشات خود را انتشار عمومی داده یا حتی در اینترنت منتشر می کنند. برخی دیگر آن را انتشار عمومی نداده، اما در صورتی که اعضاء، تمایل داشته باشند می توانند به آن دسترسی داشته باشند. به هر حال در مجمع عمومی (سالیانه یا دو سال یک بار)، مسئول امور مالی و خزانه داری موظف است گزارش کار خود را داده و به سوالات پاسخ دهد. همه این ها نیز نهایتا توسط اداره مالیات کنترل شده و در صورت تخلف، مراجع قضائی می توانند اقدامات قانونی لازم را برای کنترل دفاتر مالیاتی به اجرا بگذارند.

در زمینه سیاسی یا تشکیلاتی نیز رسانه های عمومی بیست و چهار ساعت (به معنی واقعی کلمه) احزاب و سیاستمداران را زیر نظر داشته و هر گاه که لازم باشد با آنها مصاحبه کرده یا در مورد آنها گزارش های انتقادی تهیه می کنند. حاشیه روی، کلی گوئی یا فرار از انجام مصاحبه یا فرار از  پاسخ به سوالات از سوی سیاستمداران و احزاب سیاسی، دلیل واضحی خواهد بود که آنها احتمالا “ریگی در کفش” دارند و همین می تواند یک رسوائی را به دنبال داشته و باعث ضربه به آن حزب سیاسی یا سیاستمدار گردد.

نتیجه اینکه: وقتی احزاب سیاسی و سیاستمداران به “رای” مردم نیازمند باشند، نمی توانند به آنها پاسخگو نباشند وگرنه دور بعد، انتخاب نخواهند شد. سازمان مجاهدین خلق مشروعیت خود را “ایدئولوژیک” می داند و در چنین دیدگاهی نه تنها “رای” و نظر مردم ارزش تعیین کننده ندارد، بلکه این مردم هستند که باید از این سازمان و ایدئولوژی آن پیروی کنند و خود را با آن “تنظیم” کنند.

آیا مجاهدین انحصارطلب اند؟ چرا؟

پاسخ: اگر انحصار طلبی را در ارتباط با “قدرت” سیاسی در نظر بگیریم، بله، سازمان مجاهدین خلق “انحصار طلب” است. اگر چه رهبری آنها به استناد اساسنامه ی شورای ملی مقاومت یا در بیانیه ها و سخنرانی های مختلف از پولورالیسم و تکثرگرائی در سیاست سخن می گویند، اما برای مثال نحوه اداره ی برنامه ی تلویزیونی سیمای آزادی، “تلویزیون ملیایرانیان” نشان می دهد که آنها تنها به پیشبرد علائق و اهداف ایدئولوژیک و سازمانی خود توجه دارند. آنها با وجود تاکید بر صفت “ملی” و فرا سازمانی، در عمل جائی برای حضور دگراندیشان و دیگر نیروها باقی نمی گذارند.

جدا شدن بسیاری از احزاب و تشکل های سیاسی و افراد منفرد در سی سال گذشته از شورای ملی مقاومت نشان می دهد که سازمان مجاهدین انتظار دارد که دیگر نیروها “هژمونی” او را بپذیرند. مقالات و مصاحبه های مختلف دو عضو مستعفی شورای ملی مقاومت، آقایان محمدرضا روحانی و کریم قصیم نیز به خوبی نشان می دهد که سازمان مجاهدین و مسئول آن، آقای مسعود رجوی در بسیاری موارد “قانون شکنانه” رفتار کرده اند. عدم پایبندی به تعهدات و قوانین مورد توافق در شورای ملی مقاومت، دلیل روشنی بر انحصار طلبی این سازمان است.

چرا گرایش سازمان مجاهدین به مذهب پس از انقلاب بیش تر شده است؟

پاسخ: مذهب شیعه که سازمان مجاهدین آن را سرچشمه ایدئولوژیک خود می داند بر “اطاعت” و “پیروی” و “تقلید” بسیار تاکید دارد. “تقدس” در آن بسیار پر رنگ است. به سلسله مراتبی بر اساس صلاحیت ایدئولوژیک معتقد است که “امام” یا رهبرعقیدتی در رأس آن قرار داشته و اعضاء و هوادارن موظفند از او پیروی و اطاعت (مطلق) کنند. شکست های سیاسی- استراتژیک – نظامی سازمان مجاهدین خلق در اوائل دهه شصت، مسعود را رجوی را بر آن داشت که بجای تاکید بر “جنبه دموکراتیک” در رهبری این سازمان، جنبه سانترالیزم آن را قوی تر کند. با این تغییرات، که از سال 1363 و  1364 (انقلاب ایدئولوژیک) شروع شد، نقش رهبری یگانه  و”خاص الخاص” مسعود رجوی بیشتر و بیشتر شد. به این ترتیب او از پاسخگوئی، حتی در مناسبات درونی این سازمان در سطح دفتر سیاسی و کمیته مرکزی نیز طفره رفت. تقویت جنبه های مذهبی، و “تقدس” رهبری مسعود رجوی، راهی بود برای آنکه مسعود رجوی جائی برای “اما و اگر” از سوی هیچ کس در تشکیلات باقی نگذارد. به این ترتیب او با تقویت جنبه های مذهبی از پاسخگوئی و قبول مسئولیت فرار کرد و با روش های روانی- ایدئولوژیک (انقلاب ایدئولوژیک- سال 1368) مسئولیت شکست های سیاسی- استراتژیک- نظامی را بر دوش اعضاء این سازمان انداخت.

 دلیل اغراق گویی سازمان مجاهدین در آمارهای مختلف که ارائه می کنند چیست؟

پاسخ: سازمان مجاهدین معتقد است که در دنیای سیاست اصل بر”توازن قوا” است. برای این سازمان مشروعیت یا حمایت مردمی، مسئله اول و تعیین کننده نیست، بلکه مهم این است که یک نیرو، یک حزب یا یک دولت چقدر “زور و قدرت” دارد. ( قدرت مالی- نظامی، نیروئی و تبلیغی). با این دیدگاه، سازمان مجاهدین معتقد است “بزرگ نمائی” می تواند باعث شود تا قدرت های بین المللی در توازن قوا بر روی این سازمان بیشتر حساب باز کرده و یا حداقل نتوانند آن را در معادلات سیاسی مربوط به ایران نادیده بگیرند. در واقع در چنین دیدگاهی اتکاء به مردم جائی ندارد، بلکه مردم، وسیله و ابزار دیده می شوند.

این سازمان همچنین با بزرگ نمائی تلاش دارد، دشمن و رقبای سیاسی خود را مقهور کند. در رابطه با رسانه ها نیز تلاش می کند، بزرگ نمائی را به عنوان دلیلی برای محبوبیت در بین مردم نشان دهد. برای مثال در رابطه با سخنرانی ها و مراسمی که این سازمان برگزار می کند، سازمان مجاهدین از دادن اعداد دقیق خودداری کرده، اما از قول این یا آن خبرگزاری (که خودِ این سازمان برای آنها اطلاعیه فرستاده است) ادعاهائی بسیار بزرگ را مطرح می کند. (شرکت بیش از 100 هزار نفر در سخنرانی مریم رجوی در پاریس). حال آنکه ظرفیت تعداد شرکت کننده در سالن های بزرگ یا کوچک در اروپا یا دیگر کشورهای غربی مشخص است و صاحبان این سالن ها موظف به رعایت استانداردهایئ به لحاظ ایمنی، برای کنترل ورود و خروج شرکت کنندگان می باشند. همچنین پلیس برای رعایت امنیت یک سخنرانی و حل و فصل امور ترافیک باید از قبل، پیش بینی های لازم از تعداد شرکت کنندگان را داشته باشد تا بتواند بر اساس آن نیروی لازم برای کنترل های مورد نظرش را سازماندهی کند.

با وجود این بدیهیات، ارقام سرسام آوری که سازمان مجاهدین اعلام می کند حاکی از آن است که این سازمان به شعور مردم توهین کرده و آنها را فاقد قدرت تشخیص اینگونه مسائل می داند.

تا آنجا که به سخنرانی های چند ده هزار نفره ی ادعائی سازمان مجاهدین بر می گردد باید تاکید کرد که نیروهائی که برای چنین “شو” هائی با صرف هزینه های بسیار بالا و از کشورهای مختلف جمع آوری می شوند از نظر این سازمان “سیاهی لشکر و نیروی یک بار مصرف” تلقی شده که با روش و تاکتیک های مختلف جذب می شوند و درصد قابل توجهی از آنان نیز ایرانی نمی باشند. در این چنین دیدگاهی، به “انسان” تنها به مثابه یک وسیله و ابزار نگریسته می شود.

 چرا از سال 60 تاکنون یک اثر قابل توجه فکری در سازمان مجاهدین نوشته نشده است؟ آیا مجاهدین فعالیت فکری را حتی در زمینه های مورد علاقه ی دینی و سیاسی خود تعطیل کرده اند؟

پاسخ: یک اثر فکری، محصول شرایطی است که صاحب فکر و اندیشه بتواند آنچه را که در ذهن دارد (نوشته، فیلم، موزیک، شعر، نقاشی و…) آزاد و فارغ از محدودیت های محیط تولید کند. سازمان مجاهدین یک تشکیلات ایدئولوژیک است. در این تشکیلات “رهبر عقدیتی”، یعنی مسعود رجوی، حرف اول و آخر را در همه زمینه ها می زند. بنابر این، در سازمان مجاهدین تنها تولیدِ آن نوع اثر فکری مجاز می باشد که در تائید نظرات رهبر عقیدتی باشد. دیگر کادرها و اعضاء این تشکیلات، تنها “نیروهای اجرائی” در خدمت رهبر عقیدتی  هستند و به مثابه بازوی آن عمل می کنند. این افراد هرچقدر هم که توانمندی یا استعداد در زمینه های مختلف تئوریک، استراتژیک، ادبی و… داشته باشند، نمی توانند در مقابل “رهبر” عرض اندام کنند. هر نوع نقد یا دگر اندیشی نیز با “تبیه تشکیلاتی” و “خلع رده” پاسخ داده خواهد شد.

 دلیل ایجاد کیش شخصیت پیرامون مسعود رجوی چیست؟ آیا ضرورت یا نیازی را جهت پیشبرد امر مبارزه پاسخ می دهد؟

پاسخ: کیش شخصیت به “رهبر عقیدتی” نوعی تقدس می دهد. هرچه که “رهبر” بگوید و انجام دهد درست است و جائی برای سوال و چون و چرا یا نقد رفتار و عملکرد از او باقی نمی گذارد. بر اساس کیش شخصیت، مسعود رجوی رهبر “خاص الخاص” مجاهدین است. در تفکر مجاهدین برای “نقطه رهبری” “قانون” دیگری وجود دارد که به دیگران مربوط نمی شود. در ارتباط با رهبر خاص الخاص، دیگران فقط می توانند “پیرو و مقلد” باشند. اگر توده ی پیرو، دلیل رفتار یا حرفی از رهبر عقیدتی را نفهمند، اشکال به آنها وارد است و باید به خود شک کنند. اصلا برای فهم “علت” یک حرف یا تصمیمِ رهبر عقیدتی باید منتظر ماند تا زمان بگذرد. توده ی پیروِ رهبر به دلیل عقب افتادگی و فاصله “نوری” با جایگاه رهبرعقیدتی نمی توانند، و نباید هم که بتوانند بفهمند که رهبر چه می گوید. آنها باید خود را چشم بسته به او “بسپارند” و مطیع باشند.

با این توضیحات می توان درک کرد که دامن زدن به “کیش شخصیت” از سوی این  سازمان چندین  کارکرد دارد: رقبای سیاسی در درون تشکیلات در سطوح رهبری را منزوی کرده و حذف آنها را ساده می کند. رهبر را در هاله ای از تقدس قرار می دهد و پس از آن، زیر سوال بردن او می تواند برابر با “خیانت” یا “گناه” تعبیر شود. حس اعتماد به نفس را در توده ی پیرو و هوادار گرفته و آنها را “قائم به رهبر” می کند و قدرت تصمیم گیری مستقل را از آنها سلب می کند. میزان دوری و نزدیکی، یا به زبان مجاهدین، میزانِ “وصل” بودن به رهبر است که ملاک صلاحیتِ کادرها می شود. در این دستگاه و سیستمِ کیش شخصیت، برنامه، اساسنامه، کشور، منافع ملی، خلق قهرمان و…  همه و همه تابعی از رهبر شده و در شعار “ایران رحوی، رجوی ایران” خلاصه شده و تبلور می یابد. حتی “خون شهیدان و رنج اسرا” هم در رهبر است که “گره” می خورد. اوست که صاحب این جان ها و خون هاست.

نهایتا آنکه در پناهِ کیش شخصیت و تقدس ساخته و پرداخته شده در اطراف آن، رهبرعقیدتی به هیچ کس پاسخگو نیست و کسی هم جرعت سوال و طرح پرسش از او را به خود راه نمی دهد.

دامن زدن به کیش شخصیت نه تنها به “ضرورتی” در امر مبارزه پاسخ نمی دهد، بلکه از آنجا که “رهبری خاص الخاص” مسعود رجوی و انقلاب ایدئولوژیکِ او باعث جدا شدن صدها تا هزاران نفر از سازمان مجاهدین شده است، این سیاست عملا به مبارزه برعلیه رژیم جمهوری اسلامی آسیب رسانده، سازمان را حداقل در دو دهه و نیم گذشته به لاک دفاعی فرو برده و درگیر بحران های خود ساخته نموده است. همچنین هیچ کدام از پیامدهایی که فوقا به آن اشاره شد نه تنها به امر مبارزه برعلیه جمهوری اسلامی کمکی نکرده است، بلکه تنها هدف و دستاورد آن تحکیم قدرت بلامنازعه ی مسعود رجوی در سازمان مجاهدین بوده است.

 نحوه ی برخورد سازمان مجاهدین با مقوله ی شکست از سال 60 تاکنون چگونه بوده است؟

پاسخ: در نگاه ایدئولوژیکی که مسعود رجوی آن را نمایندگی می کند “شکست” معنی ندارد. متاسفانه در سی و چهار سال گذشته یک نقد مستند و علمی و جدی دنباله دار از شکست های سیاسی، نظامی، استراتژیک، تاکتیکی سازمان وجود نداشته است. هر آنچه نیز که خارج از مجاهدین آن را شکست بدانند یا شکست بخوانند، رهبری مجاهدین و بطور خاص مسعود رجوی آن را یک “پیروزی” می نمایاند. دستگاه تبلیغاتی سازمان مجاهدین نیز با غلو نمائی این موضوع را دامن می زند. در این روش، بجای تمرکز بر فاکت ها و واقعیت ها و تحلیل کارشناسانه آنها، هر موضوعی از زاویه ایدئولوژیکِ خود مجاهدین ارزش گذاری شده و به بیرون عرضه می شود. در این نوع نگاه، تمرکز بر “دشمن” است و ضربه ای که به آن وارد شده و تلفاتی که داده است. بزرگ کردن نقاط ضعف و ضربه های وارد شده به  دشمن یا رقبا یا مخالفان است که برجسته می شود. برای مثال در عملیات های نظامی در “فاز نظامی” در  سال 1360 که هدف آن سرنگونی رژیم بود، تعداد آمار عملیات و تلفات رژیم برجسته می شد، ولی نهایتا به این سوال پاسخ داده نشد که اگر هدف آن عملیات ها سرنگونی رژیم بود، پس چرا هدف محقق نشد؟ در  رابطه با خطِ “زدن سرانگشتان” رژیم  که بر اساس آن باید هر پاسدار و بسیجی در هر کوچه و محله مورد حمله قرار می گرفت، هدف، شکستنِ تور اختناق اعلام شده بود. اینکه نتیجه ی این خط  چه شد؛ هیچ وقت مورد ارزیابی قرار نگرفت. در مورد خطِ پیوند عنصر نظامی و چریک شهری که از عراق به داخل کشور فرستاده می شدند و پیوند آن با “عنصر اجتماعی” نیز به همین ترتیب. بر همین سیاق می توان بسیاری نمونه های دیگر را  در عرصه نظامی، سیاسی و دیپلماتیک مثال زد.

لازمه پذیرشِ شکست، داشتنِ صداقت، شجاعت و مسئولیت پذیری است. اگر رهبری مجاهدین به این سه شرط پای بند بود، باید از خود در مقابل شکست های پی در پی انتقاد کرده و باید متعاقبا عدم صلاحیت رهبری سازمان را هم اعلام می کرد. رهبری سازمان دقیقا به خاطر حفظ قدرت است که پذیرش شکست را هیچ وقت اعلام نمی کند. زیرا با قبول مسئولیت هر شکست، مسعود رجوی به عنوان بالاترین مسئول سازمان در چهار دهه گذشته، باید پاسخ دهد که دلیل این اشتباهات و شکست ها چه بوده و چرا او بعد از این همه شکست اصرار دارد که بر رهبری خود بر سازمان ادامه دهد. اتفاقا برای اینکه کار به اینجا کشیده نشود است که رهبری مجاهدین از همان ابتدا پذیرش هر نوع شکست کوچک یا بزرگی را رد می کند تا از شروع زنجیره ای سوالاتی که بعد از آن مطرح خواهد شد جلوگیری کرده و پیامد های آن را مانع شود.

بطور خلاصه نپذیرفتن شکست، ناشی از نداشتن صداقت است. ناشی از آن است که رهبری سازمان از واقعیت به دور بوده و از پذیرش واقعیت فراری است. و نهایتا اینکه نشان دهنده فرار رهبری سازمان از مسئولیت پذیری با هدف حفظ قدرت به هر قیمت می باشد.

به نمونه قرارگاه اشرف در عراق و کشتار مجاهدین در این قرارگاه در همین چند روز قبل (10 شهریور 1392) نگاه کنید. چرا رهبری سازمان مجاهدین حاضر نیست عراق را ترک کند؟ چرا ده سال است که بر باقی ماندن در اشرف اصرار می ورزد؟ زیرا خروج از عراق به معنی پذیرش شکست استراتژی “جنگ آزادیبخش، ارتش آزادیبخش” خواهد بود. در صورت پذیرش خروج از عراق رهبری سازمان مجاهدین باید پاسخ دهد چرا  ترک خاک عراق را این همه سال به عقب انداخت و چرا باید در این سال ها این همه افراد کشته می شدند و بسیاری سوال های دیگر … فرار از پذیرش این مسئولیت و پاسخگوئی به آن است که رهبری سازمان را به آنجا می کشاند که کشته شدن ده ها نفر در قرارگاه اشرف و لیبرتی را بپذیرد، اما حاضر نباشد که به پذیرش این شکست، یعنی شکست استراتژی ارتش آزادیبخش، تن بدهد.

 آیا سازمان مجاهدین شناخت دقیق و درستی از جامعه و مردم داخل کشور دارد؟

پاسخ: لازمه ی داشتن “شناخت دقیق و درست” از جامعه و مردم ایران چند چیز است. از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

– داشتن ارتباط فیزیکی؛  بودن با مردم و حضور در متن جامعه (سازمان مجاهدین بیش از سه دهه است که از این ارتباط محروم است. این ارتباط از طریق هوادارن و خانواده های هوادار دهه ی شصت و قبل از آن، در حد بسیار ضعیفی می تواند هنوز برقرار باشد، اما ارتباط مستقیم و بلا واسطه ی “سازمان” با مردم و بالعکس، پیوسته کم و کمتر شده است. از نظر من اکنون این ارتباط سالهاست که دیگر وجود ندارد. حتی ارتباط با ایرانیان خارج کشور نیز ارتباطی یک طرفه و اساسا با هدف جذب نیرو یا برای پر کردن سالن های سخنرانی می باشد.)

– داشتن دیدی فرا سازمانی و فرا حزبی در برخورد با مسائل جامعه، مردم و سیاست (سازمان مجاهدین خود را حقیقت مطلق می داند. رهبری این سازمان انتظار دارد که همه  نیروها رهبری و هژمونی آن را بپذیرند. با  چنین دید و چنین انتظاری، منافع ملی، قربانی منافع سازمانی می شود. شعار “ایران رجوی، رجوی ایران” نشان می دهد که منافع ملی و تمامیت ایران با رجوی “گره” زده شده است. در ائتلاف سیاسی شورای ملی مقاومت نیز مشاهده می شود، منافع سازمانی برتر از منافع ملی می باشد، زیرا اگر حزب یا گروه یا شخصیتی حاضر نباشد تماما از سیاست های این سازمان پیروی کند، به سادگی کنار زده می شود یا آنقدر تحت فشار قرار می گیرد که کناره گیری کند.)

– داشتن دید علمی و کارشناسانه و پرهیز از دخالت دادن باورهای ایدئولوژیک در دیدن و تحلیل مسائل (دید علمی و کارشناسانه در تحلیل شرایطِ مردم و جامعه و بررسی فاکت ها در سازمان مجاهدین اصلا جائی ندارد. مسعود رجوی و پیام ها و سخنرانی های اوست که پایه ی همه تحلیل ها قرار می گیرد. حتی این پیام ها که تماما تحلیل های ایدئولوژیک می باشند نیز با عنوان پیام های “آموزشی”، به بیرون از سازمان ارائه می شوند. زمانی می توان تحلیل علمی و کارشناسانه کرد که به علمِ آن مجهز بود. سازمان مجاهدین و رهبری آن ارتباط خود با دنیای خارج را تقریبا قطع کرده یا تنها به صورت یک طرفه و هدفمند چنین ارتباطاتی را برقرار می سازند. از این رو این سازمان از علم روز و پیشرفت های زمانه نیز به دور است. در چنین شرایطی، هر گونه تحلیل از اوضاع جامعه ایران یا جهان از سوی این سازمان بسیار دور از یک درکِ واقع بینانه می باشد.)

– ارتباط با دیگر گروه ها و رسانه ها و تبادل نظر و دیالوگ با آنها، داشتن گوش شنوا برای شنیدن نظرات دیگران، برخودر توام با احترام و تحمل نسبت به نظرات مخالف و متفاوت و در نظر داشتن این نظرات (همانطور که پیشتر گفته شد این سازمان ارتباط با دیگر نیروها  را زمانی می پذیرد، که آن نیروها هژمونی سازمان مجاهدین را تماما بپذیرند. با چنین دید و انتظاری پذیرشِ ارتباطِ همسطح، برابر و توام با احترام با دیگر نیروها از سوی این سازمان تقریبا ناممکن است. سازمان مجاهدین چه در برخورد با مردم، یا نیروهای  سیاسی – اجتماعی، خود را “طلب کار” و دیگران را  تا “خرخره بدهکار” می داند. نفس چنین دیدی یک رابطه نابرابر را به دنبال خواهد آورد که دستاورد آن نیز نمی تواند یک دیالوگ منطقی و سازنده باشد. در مورد رسانه ها نیز سازمان مجاهدین از ایجاد و برقراری یک رابطه ی باز با رسانه ها فرار کرده و بجز افراد خاص، آنهم در موارد مشخص و آنهم در ارتباط با موضوعات خاص، ارتباط با رسانه ها قطع است. همانطور که پیشتر گفته  شد در صورت شرکت در چنین برنامه هائی نیز تلاش می کند از پاسخ به سوالات طفره رفته یا بسیار کلی جواب می دهند. در واقع ارتباط با رسانه ها یک طرفه است و مجاهدین رسانه ها را تنها به عنوان یک وسیله و بلند گو و تریبونی برای انتقال سیاست هایشان مورد استفاده قرار می دهند. ارتباط آزاد از سوی رسانه ها با اعضاء این  سازمان و دسترسی و ورود به مراکز و دفاتر این سازمان از سوی خبرنگاران عملا امکان پذیر نیست.)

با آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که سازمان مجاهدین و رهبری آن از مردم و جامعه ایران به دور بوده و به همین دلیل نمی تواند درک واقع بینانه ای از تحولات و مطالبات جامعه و مردم داشته باشد. این سازمان از یک دید علمی و کارشناسانه در شناخت و تحلیل مسائل برخوردار نیست و جهان را نه بر اساس آنچه که واقعیت دارد، بلکه بر اساس آنچه که خود دوست دارد ببیند، تصور می کند و می خواهد.

 واقع گرایی نزد سازمان مجاهدین نسبت به وزن خود و وضعیت و موقعیت جهانی و داخلی تاچه حدی است؟ اصولن سازمان مجاهدین به واقعیت های موجود اعتنا و توجهی دارد؟

پاسخ: شرط هائی که برای داشتن یک شناخت دقیق و درست لازم می باشد را در پاسخ به سوال قبلی عنوان کرده بودم که در اساس در پاسخ به این سوال نیز کار کرد دارد. با این تفاوت که در این سوال تمرکز نه بر جامعه و مردم ایران، بلکه بر موقعیت جهانی است. آنچه شما موقعیت جهانی نامیده اید، شامل وضعیتی به مراتب پیچیده تر از مردم و جامعه ایران می باشد. متاسفانه به همان دلایلی که قبلا اشاره شد، بویژه نگاه بسته، جامد، دگماتیستی و به  شدت ایدئولوژیکی که رهبران سازمان مجاهدین از آن پیروی می کنند، همچنین به دلیل نگاه غیر واقع بینانه و برطلبی طلبانه (که خود را “نوک پیکان تکامل” دانسته و برای خود رسالت نجات جهان و انسانیت را قائل بوده و بر این باور هستند که خدایشان آنان را در این راه حمایت می کند)، به همه این دلایل، رهبران سازمان مجاهدین نمی توانند درک واقع بینانه و علمی و منطبق با تحولات روز از جهان داشته باشند. یک نمونه برجسته آن استفاده از فرهنگ و ادبیات دهه 40 شمسی (شصت میلادی) می باشد. بر اساس آن، موضع گیری های سیاسی گروه های “انقلابی” در کشورهای عقب نگه داشته شده اساسا با محاسبه ی شکاف های موجود بین “شرق و غرب” انجام می شد. حال آنکه سالهاست که دوره جنگ سرد به سر رسیده است و سیاست در عرصه جهانی زبان و ادبیات و شاخص های دیگری پیدا کرده است. بر اساس همین درک از تغییرات جهانی است که گروه بادر ماینهاوف در آلمان، ببرهای کامیل در سری لانکا، ارتش آزادیبخش ایرلند شمالی، مبارزان باسک، حزب پ ک ک در ترکیه، سازمان آزادیبخش فلسطین و… استراتژی خود را مورد بازبینی قرار دادند. حتی در سطح حکومت ها نیز، حکومت های دیکتاتوری یا توتالیتر به انقلاب های “مخملی” تن دادند یا در کشورهای عربی، دیکتاتور ها در مصر و تونس به سرعت عقب نشستند. در برمه نیز این عقب نشینی به  شکل دیگری انجام  شد. از بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری سابق مناسبات بین مردم و حکومت ها و بین نیروهای سیاسی و حکومت ها نسبت به گذشته تغییر کرده است. در 10 سال اخیر نیز به دلیل انقلاب ارتباطات و حضور اینترنت و یوتیوپ و فیسبوک و دیگر شبکه های اجتماعی روند این تحولات شتاب باز هم بیشتری پیدا کرده است. اما سازمان مجاهدین هنوز در لاک خود مانده و دنیا را آنطور می بیند که خود دوست دارد ببیند. یک نمونه واضح آن “تلویزیون ملی ایرانیان” یا “سیمای آزادی” سازمان مجاهدین است. نحوه پخش اعلامیه های سازمان مجاهدین یا رهبری آن در این تلویزیون تشابه شگفت انگیزی با تلویزیون کره شمالی و گوینده آن دارد. لازم نیست که آدم زبان بلد باشد، فضا و روح حاکم بر این دو برنامه مشابهت های بسیاری را نشان می دهد.

به باور من رهبری سازمان مجاهدین از تحولات جهانی بسیار بسیار عقب مانده است. سعی می کند بین شکاف و اختلاف کشورها و قدرت های مختلف برای خود جائی باز کند که نهایتا منجر به آن شده است که سیاست های این سازمان تابعی از بازی قدرت های منطقه ای و جهانی گردد. جهان را با معادلات ساده ای که خود در ذهن دارد می بیند. به خود پر بها داده و برای خود رسالت آسمانی قائل بوده و با تحلیل های ایدئولوژیکِ شکست خورده از دهه  ها قبل تلاش می کند که معادلات پیچیده امروز را حل کند. البته با چنین روشی همانگونه که تاکنون به جائی نرسیده، بعد از این نیز بجائی نخواهد رسید.

آیا سرنگونی جمهوری اسلامی وظیفه یا به قول خودشان تقدیر سازمان مجاهدین است؟ چرا تاکنون موفق به سرنگون کردن رژیم نشده اند؟ شیوه ی مطلوب سازمان مجاهدین برای سرنگونی تاچه حد مقدور و ممکن است؟

پاسخ: مجاهدین خود را “خصم تاریخی و ایدئولوژیک خمینی و رژیمش” می دانند. جنگ آنها با رژیم در اساس یک جنگ ایدئولوژیک است. هر یک از دو طرف خود را نماینده واقعی تشیع اصیل و انقلابی می داند و دیگری را از “تبار یزیدیان”. با این توضیح، سرنگونی رژیم برای مجاهدین بسیار فراتر از یک ضرورت سیاسی- استراتژیک بوده و مضمونی ایدئولوژیک و هویتی دارد.

اینکه چرا مجاهدین نتوانسته اند رژیم را سرنگون کنند به پارامترهای مختلفی مربوط می شود، از نظر من مهمترین آنها در سال 1360عبارتند از: ارزیابی غیر واقعی از تعادل قوای خود و دشمن، ارزیابی غلط و غیر واقعی از میزان مخالفت مردم با رژیم و آمادگی آنها برای ورود به نبرد با رژیم و یا حمایت از مجاهدین، ارزیابی غلط از میزان تاثیرپذیری مردم از خمینی و سیاست های مردم فریبانه او. دست کم گرفتن خمینی و نهادهای رژیم در سرکوب همگانی، ارزیابی غلط از میزان جنایتکاری رژیم در دستگیری و شکنجه و اعدام.

بعد از سال 1360 نیز  می توان به این عوامل اشاره نمود: عدم صداقت در برخورد با خود و مرور استراتژی و تاکتیک های خود و آمادگی برای تصحیح آن ها و ادامه اشتباهات و شکست ها. اتکاء به حکومت عراق و انتقال هسته اصلی سازمان  به عراق و سرمایه گذاری بر روی جنگ و شرایط جنگی به عنوان شکافی که می توان از آن برای پیشبرد اهداف سازمانی استفاده کرد.  فاصله گرفتن هرچه بیشتر از مردم و دیگر نیروهای سیاسی و فرو رفتن در لاک خود. پر بها دادن به توانمندی های فردی و نظامی خود و ندیدن واقعیت اختلافات آشکار با رژیم به لحاظ نیرو و تجهیزات و آموزش. دیدِ “عاشورائی” و ایدئولوژیک و بی بهره بودن از روش علمی در برخورد با مسائل سیاسی و نظامی. رهبری انحصاری مسعود رجوی و از بین رفتن “دمکراسی درون تشکیلاتی” و رشد و تقویت جنبه های مذهبی آن و تاکید بر اطاعت بی چون و چرا از رهبری عقیدتی. انقلاب ایدئولوژیک درونی که به دلیل آن صدها تا هزاران نفر از سازمان جدا شدند. عدم ارتباط با جامعه و مردم و در نتیجه تنظیم سیاست ها نه بر اساس ضروریات اجتماعی، بلکه بر اساس  خواسته های دور از واقعیت مسعود رجوی.

با آنچه که در سه دهه گذشته واقع شده است، با شکست استراتژی و تاکتیک های مختلفی که سازمان مجاهدین از سال 1360 به این طرف تجربه کرده است، سرنگونی رژیم توسط سازمان مجاهدین امری دور از واقعیت است. زیرا این سازمان توان نظامی و تشکیلاتی لازم برای چنین کاری در اختیار ندارد و چنین امری بدون ارتباط با مردم و داشتن حمایت اجتماعی ممکن نخواهد بود.

از نظر من سرنگونی یا هدایت شرایط سیاسی- اجتماعی کشور به سمت فرو پاشی رژیم و مسئله ی جایگزینی رژیم، نه کار یک سازمان و تشکیلات به تنهائی، بلکه موضوعی است که اکثریت مردم ایران و نیروهای سیاسی مختلف باید آن را به عهده بگیرند و در آن شرکت داشته باشند. لازمه چنین چیزی اعتقاد به پلورالیسم سیاسی است که همانطور که قبلا گفته شد سازمان مجاهدین در عمل به آن باور ندارد.

آیا دست زدن به انقلاب های ایدئولوژیک در سال64 و پس از عملیات فروغ جاویدان برای جلوگیری از وقوع انشعاب در سازمان مجاهدین خلق بوده است یا دلایل دیگری هم ممکن است داشته باشد؟

پاسخ: امکان “انشعاب” در سازمان مجاهدین در آن سال ها  وجود نداشت. لازمه انشعاب در درون یک تشکیلات سیاسی آن است که افرادی در درون آن تشکیلات صاحب تئوری و نظریه بوده و بتوانند نظریه حاکم را نقد کنند. در واقع به صورت دمکراتیک باید این امکان وجود داشته باشد که در درون یک تشکیلات فراکسیون های مختلفی نظریه و استراتژی های مختلفی را نمایندگی کنند. لازمه چنین امری وجود آزادی در درون تشکیلات و به رسمیت شناختن دگراندیشان می باشد. زمانی که تلاش فراکسیون های مختلف در درون یک تشکیلات از طُرق دمکراتیک منجر به تغییر و اصلاحات نشود، ممکن است عده ای از ناراضیان جدا شده و از تشکیلات انشعاب کنند. در درون تشکیلاتِ سازمان مجاهدین خلق چنین آزادی یا فضائی برای نقد نظریه حاکم یا امکان طرح دیدگاه های مختلف و تبادل نظر در مورد سیاست های حاکم بر سازمان وجود نداشته و ندارد. بنابراین زمینه های مادی “انشعاب” نیز وجود خارجی نداشته و ندارد.

هدف از انقلاب ایدئولوژیک 1364و فاز دوم آن در سال 1368 فرار مسعود رجوی از پاسخ به مسئولیتِ خودش در ایجاد شکست های سازمان بوده است. او قصد داشت با درگیر کردن نیروهای سازمان با “انقلاب ایدئولوژیک” ذهن آنها را منحرف کرده تا بدین ترتیب از موج پرسش، اعتراض و یا جدائی نیرو ها به دلیل شکست های استراتژیک جلوگیری نماید. متاسفانه بسیاری از نیروهای سیاسی و رسانه های ایرانی نیز با درگیر شدن به این موضوع به همان راهی که مورد نظر مسعود رجوی بود افتادند.

از جمله هدف های انقلاب ایدئولوژیک 1364 انحراف اذهان از این سوالات بود: چرا رژیم در شش ماه اول بعد از سی خردا د1360 سرنگون نشد، نتیجه خطِ “زدنِ سرانگشتان رژیم” چه شد، چرا بنی صدر و حزب دمکرات و تعدادی از شخصیت های عضو شورا از آن جدا شدند و …

هدف انقلاب ایدئولوژیک سال 1368 نیز جلوگیری از طرح این سوال بود که چرا عملیات فروغ جاویدان شروع و چرا به شکست انجامید و چرا بیش از 1300 نفر کشته و زخمی و مفقودالاثر شدند؟

هدف اصلی هر دو “انقلاب” فوق فراری دادن مسعود رجوی از پاسخگوئی در مورد سوالاتی است که ایجاد شده بود. او بجای آنکه به آن سوالات پاسخ دهد، کل سازمان و تشکیلات را آنچنان با انقلاب ایدئولوژیک مشغول می کرد که دیگر جائی برای طرح آنگونه سوالات باقی نمی ماند.

آیا سازمان مجاهدین به مظاهر فرهنگ ملی و غیراسلامی ایران بی توجه است؟

پاسخ: توجه سازمان مجاهدین به مظاهر و مناسبت های “ملی” فرصت طلبانه است. هر وقت که لازم باشد نام و رسم مصدق تیتر اول نشریه های گوناگون و برنامه های تلویزیونی می شود ولی بعدا از مدت کوتاهی فراموش می شود. در مورد تختی، ستارخان و … نیز به همین ترتیب. تماس با هنرمندان ایرانی و دعوت از آنها برای شرکت در مراسم مختلف در سال 1374 نیز با همین هدف بود. استفاده از محبوبیت شخصیت های هنری و وانمود کردن این موضوع که گویا مجاهدین در سیاست های فرهنگی خود تغییری داده اند. اما هدف اصلی، جذب جمعیت برای پر کردن سالن هائی بود که قرار بود مریم رجوی در آن حاضر شود. بسیاری از هنرمندان ایرانی نیز به سرعت متوجه سوء استفاده ای که از آنها می شد، شده و همکاری خود با سازمان مجاهدین را قطع کردند.

در مواردی که مناسبت های ملی (جشن مهرگان) مورد استفاده مجاهدین قرار می گیرد نیز تلاش می شود تا از طریق شعر، فیلم  و یا گفتارهای تبلیغی که ضمیمه یا زمینه ی این مناسبت ها می کنند، آن را به مسعود رجوی یا “مهر تابان”، یعنی مریم رجوی پیوند دهند.

 دلیل علاقه ی مفرط سازمان مجاهدین به ظاهرسازی و بزرگ نمایی چیست؟

پاسخ: در پاسخ به یکی از سوال های پیشین به این موضوع اشاره کردم که سازمان مجاهدین در دنیای سیاست حاکم در جهان به “توازن قوا” اعتقاد داشته و فکر می کند هر نیروئی که قوی تر است جدی تر گرفته می شود. این سازمان برای آنکه در دنیای “توازن قوا” خود را مهم و جدی نشان داده تا از سوی قدرتمندان حاکم به بازی گرفته شود، تلاش می کند ظاهر بیرونی را خوب رعایت کرده و به لحاظ نیروئی، تبلیغی، سازماندهی و تشکیلاتی خود را قدرتمند تر از آنچه که هست نشان دهد. شکی در این نیست که در بین سازمان ها و تشکل های سیاسی سراسری ایرانی در خارج کشور هنوز سازمان مجاهدین قدرتمند ترین است، اما برای آنکه بتواند در دنیای توازن قوای سیاسی از طرف های مورد نظر خودش باز هم امتیازهای بیشتری دریافت کند، خود را باز هم بزرگتر از آنچه که هست می نمایاند. این روش در درون تشکیلات نیز این توهم را دامن می زند که سازمان واقعا آنقدر بزرگ و قدرتمند است که ادعا می کند. نیروهای سیاسی اپوزوسیون ایرانی نیز مقهور این قدرت نمائی شده و رسانه های ایرانی یا فارسی زبان نیز تا حدی آن را باور می کنند. اینطور است که سازمان مجاهدین با این بزرگ نمائی تلاش می کند خود را به طور انحصاری “تنها آلترناتیو دمکراتیک” بنمایاند تا هم جذبِ حمایت و کمک های قدرت های خارجی را تسهیل کند و هم به لحاظ روانی مخالفت با خود را برای دیگران سخت تر سازد.

روابط سازمان مجاهدین با دولت های عرب منطقه مثل عربستان و اردن که در عرف انقلابیون مرتجع به شمار می روند چگونه است؟

پاسخ: به طور کلی باید گفت سازمان در ارتباط با کشورهای عرب منطقه تلاش می کند تا با انگشت گذاشتن بر برخی سیاست های رژیم همچون صدور تروریسم، تشکیل یا حمایت از نیروهای مسلح محلی که بر ضد حکومت های موجود عرب مبارزه می کنند، و شعارهای ضد سُنی گری که رژیم سر می دهد، حکومت های عرب منطقه را از رژیم هرچه بیشتر ترسانده و خود را تنها نیروئی که می تواند در مقابل رژیم بایستد معرفی کند. در این رابطه نیز سازمان بر روی شیعی بودن خود، به عنوان آلترناتیوی در مقابل رژیم که می تواند مردم اکثرا شیعه مذهب ایران را جذب کند مانور می دهد. همچنین سازمان تلاش می کند تا جنبه های ضد یهودیت و ضدیت با کشور اسرائیل که رژیم بر روی آن تبیلغ می کند را بزرگ کرده و خود را پای بند به تعهدات بین المللی و همزیستی مسالمت آمیز با همه کشورهای منطقه معرفی کند. هدف این سیاست ها دور کردن کشورهای عرب منطقه از رژیم و در نتیجه جذب حمایت آن کشورها به نفع سازمان می باشد. برای سازمان ماهیت این حکومت ها مهم نیست، بلکه مهم این است که تا کجا بتواند در راستای اهداف خودش از این حکومت ها حمایت یا کمک دریافت کند.

 آیا سازمان مجاهدین طی سه دهه ی گذشته از فضای کلی فرهنگ غرب اثر پذیرفته است؟ اگر نه چرا؟

پاسخ: اگر در سوال شما منظور از “فرهنگ غرب” را آندسته از دستاوردهای بشری بدانیم که اعتقاد و پای بندی به معیارهای دمکراتیک بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون های بین المللی مرتبط با آن در مرکزش قرار دارد، جواب شما متاسفانه منفی است. فرهنگ غرب را نمی توان تا حد پوشیدن کت و شلوار و زدن کراوات و رعایت برخی ظواهر دیگر تنزل داد. همچنین نمی توان با انتشار بیانیه و یا انجام سخنرانی های مختلف خود را معتقد و پای بند به دمکراسی و پلورالیسم یا جدائی دین از حکومت جا زد. پای بندی به هر یک از این ارزش ها در احترام و پای بندی عملی به حقوق اعضاء و هوادارن، در مناسبات کاری و خانوادگی و یا در برخورد با منتقدین و مخالفین و دگراندیشان است که محک زده می شود. سازمان مجاهدین خلق همچنین از شفاف سازی، از پاسخ به پرسش خبرنگاران آزاد و از پذیرش مسئولیت فرار کرده و بجای پاسخگوئی و پذیرش مسئولیت، دیگران را متهم می کند. این روش ها با ارزش های دمکراتیک غربی بیگانه است.

باور و پایبندی به روش های دمکراتیک در نقطه مقابل کیش شخصیت و آن تفکری قرار دارد که “رهبر عقیدتی” همه کاره ی آن است. تفکری که در آن هرچه “رهبر” بگوید را باید چشم بسته پذیرفت و اطاعت کرد. “رهبری عقیدتی” و باور به ارزش های ایدئولوژیکِ برتری طلبانه ای که تا کنون سازمان مجاهدین از آن پیروی کرده و نیز عدم احترام به حقوق اولیه و بنیادین بشری ِ اعضاء در درون تشکیلات یا جدا شدگان از این تشکیلات، دلایل عمده ای هستند که چرا این سازمان نمی تواند یک تشکیلات دمکراتیک باشد.

 با مقوله ی هژمونی سازمان مجاهدین بر دیگر نیروهای اپوزیسیون چه گونه باید برخورد کرد؟ آیا سازمان مجاهدین حق دارند که ادعای هژمونی کنند؟

پاسخ: اگر “هژمونی” را آنگونه که لغت نامه دهخدا تعریف کرده است “نفوذ و تسلط یک گروه سیاسی یا اجتماعی بر گروهی دیگر به گونه ای که گروه تحت نفوذ استحقاق راهبری گروه تاثیر گذار (هژمون) را باور دارد و با درجه ای از رضایت و رغبت بر آن گردن می نهد” بدانیم، سازمان مجاهدین خود را مستحق آن می داند که در برخورد با نیروهای سیاسی ایرانی، آن نیروها “هژمونی” سازمان مجاهدین را پذیرفته و به آن گردن بگذارند، اما به رضایت نیروهای دیگر، که آیا آنها نیز هژمونی مجاهدین را می پذیرند توجهی ندارد.

فهم و برداشت و یا انتظاری که سازمان مجاهدین از پذیرش هژمونی دارد را می توان در کارنامه سی و چند ساله شورای ملی مقاومت دید. آنچه که سازمان مجاهدین “هژمونی” می داند و می خواند، پذیرش انحصار طلبی آن سازمان از سوی دیگر نیروهاست و اینکه دیگران دنباله رو آن سازمان بشوند.

یک مثال: دولت آلمان نیروی اصلی و قدرتمند در اتحادیه اروپا بوده و لوکوموتیو اتحادیه اروپا خطاب می شود. بسیاری از کارشناسان و منتقدین سیاسی بر این باور هستند که اتحادیه اروپا دنباله رو آلمان شده است و یا می گویند: آلمان سیاست اتحادیه اروپا را دیکته می کند. شکی در این نیست که دولت آلمان وزن کاملا متفاوتی نسبت به دیگر کشورهای این اتحادیه دارد، اما هرگاه نحوه رفتار و سیاستگذاری های آن طوری باشد که حقوق دمکراتیک دیگر اعضاء را رعایت نکند، مورد انتقاد  قرار گرفته و به هر حال نمی تواند “یکه تازی” کند. سازمان مجاهدین در ائتلاف سیاسی شورای ملی مقاومت نه تنها یکه تازی می کند، بلکه در موارد بسیاری مسئول شورا، یعنی مسعود رجوی، فرا قانونی عمل کرده یا قانون شکنی کرده است. به اعتراض آقایان قصیم و روحانی دو عضو مستعفی شورای ملی مقاومت مراجعه کنید که در مقالات یا مصاحبه های خود نامه نگاری های مسعود رجوی به عنوان مسئول شورا به خامنه ای و رفسنجانی را نقض تعهدات شورائی او می دانند.

نسبت سازمان مجاهدین با آزادی و دموکراسی چیست؟ آیا سازمان مجاهدین تهدید یا تحدیدی برای دموکراسی و آزادی در ایران پساآخوندی هستند؟

با آنچه که تا کنون پاسخ داده شد می توان نسبت سازمان مجاهدین با دمکراسی را دید. از نظر من سازمان مجاهدین نه تنها یک نیروی دمکراتیک نیست، بلکه به ترمزی در مسیر تحولات دمکراتیک ایران تبدیل شده است. سازمانی که هنوز به قدرت نرسیده از روش های غیر دمکراتیک در برخورد با اعضاء و جداشدگان خود استفاده می کند، سازمانی که به توهین و تهدید و اتهام زنی به منتقدین و مخالفین روی می آورد، سازمانی که از پاسخگوئی و پذیرش مسئولیت فرار می کند، سازمانی که نه به مردم خود، بلکه به نیروهای خارجی اتکاء می کند، سازمانی که درب های خود را بر روی خبرنگاران می بندد و… چنین سازمانی نمی تواند در صورت کسب قدرت سیاسی در کشور یک شبه دمکراتیک شود. سازمانی که ایدئولوژی شیعی را سرلوحه ی همه تصمیم گیری های خود قرار داده و به رهبری عقیدتی معتقد است که همه باید از او اطاعت کنند و جایگاهی تقدس مابانه برای او قائل شده که کسی نمی تواند به او انتقاد کند، چنین سازمانی با دمکراسی بیگانه است. سازمانی که رهبری آن شیفته انحصار کامل قدرت سیاسی است، نمی تواند در ایران “پسا آخوندی” به پولورالیسم احترام گذاشته و به آن پای بند باشد.

 آیا سازمان مجاهدین نیرویی مستقل است؟ دلایل نفی یا اثبات آن چیست؟

پاسخ: سازمان مجاهدین “وابسته” به این یا آن قدرت سیاسی یا این یا آن دولت نیست. اگر بود سیاست های آن نیرو یا آن دولت را باید اجرا می کرد. به فرض چنین حالتی، این وابستگی به سرعت رو آمده و علنی می شد. سازمان مجاهدین اگر چه “وابسته” نیست، اما “متکی” به توازن قدرت نیروهای منطقه ای و جهانی شده است. این بازی خطرناکی است که در سه دهه گذشته سازمان مجاهدین وارد آن شده است. هم پیمانی با دولت صدام حسین یک نمونه آن است. من باور ندارم که سازمان به صدام وابسته بود، اما میزان اتکاء سازمان به دولت صدام و کشور عراق تا آن حد شد که وقتی صدام سقوط کرد، عملا استراتژی سازمان، یعنی جنگ آزادیبخش، ارتش آزادیبخش نیز قفل شد. این گونه اتکاء و هم پیمانی ها به آنجا راه می برد که دیکتاتور بودن صدام و جنایت های او نسبت به مردم عراق دیده نشود یا مهم نباشد. در شرایط حاضر نیز می بینید که محافظه کار ترین سیاستمداران اروپائی و آمریکائی و روسای پیشین سرویس های امنیتی برخی کشورهای غربی در مراسم های مختلف سازمان سخنرانی کرده یا با مریم رجوی دیدار می کنند. صرف نظر از اینکه آیا این افراد برای اعلام حمایت و حضور در این برنامه ها پول دریافت کرده اند یا نه، اتکاء به این سیاستمداران باعث دوری سازمان از مردم ایران و دوری از دیگر نیروهای سیاسی خارجی شده است. قانون حاکم بر چنین دنیائی، قانون توازن و تعادل قوا می باشد. در این بازی، شما دیگران را نردبانی برای ارتقاء خود می خواهید، ولی ممکن است خود شما نرده بانی برای بالا رفتن دیگران شوید. بطور خلاصه شما دیگران را “وسیله” و دیگران نیز شما را ” وسیله” می بینند. در چنین دنیائی احترام متقابل وجود نداشته و صداقت حاکم نیست، بلکه بسیاری از توافقات پشت پرده انجام شده و هر طرف، بویژه طرف قوی تر، هر زمان که بخواهد می تواند به راحتی توافقات را نقض کند. در چنین معادلاتی مردم نیز از وقایع با خبر نمی شوند و فقط به عنوان سیاهی لشکر است که مورد استفاده قرار می گیرند.

آیا سازمان مجاهدین یک سازمان چپ است؟ با توجه به دیدگاه تراب حق شناس که به سه انشعاب در سازمان مجاهدین پس از وقایع سال54 قائل است: یک انشعاب چپ که در پیکار متجلی شد و دو انشعاب راست شامل سازمان مجاهدین به رهبری مسعودرجوی و نهضت مجاهدین به رهبری لطف الله میثمی.

پاسخ: در دنیای سیاست نیروی “چپ” شامل طیف بزرگی می شود که در زیر مجموعه آن می توان سه دسته بندی کلی را بر شمرد: چپ رادیکال، چپ میانه، چپ لیبرال.

با باور و فهم امروزی من، یک نیروی چپ باید چند ویژگی را دارا باشد، از جمله: اعتقاد و پای بندی به دمکراسی، اعتقاد و پای بندی به اعلامیه جهانی حقوق بشر و کنوانسیون های منبعث از آن و دیگر کنوانسیون های بین المللی، اعتقاد و پایبندی به اصل مشارکت مردم در تصمیم گیری و اداره امور، احترام به مردم و فروتنی در مقابل آنان، اعتقاد و پایبندی به عدالت اجتماعی و نفی استثمار، اعتقاد و پایبندی به جدائی دین و مذهب و هر نوع ایدئولوژی از سیاست و از حکومت، اعتقاد و پای بندی به برابری جنسیتی و برابری همه انسان ها فارغ از جنسیت و نژاد و ملیت و مذهب و یا گرایش جنسیتی، احترام به دگراندیشان و مخالفین و احترام به حقوق بشر و رعایت آن در رابطه با دشمن یا مخالفین، اعتقاد و پای بندی به حکومت قانون و جدائی قوه های سه گانه مقننه و مجریه و قضائیه، اعتقاد و پایبندی به آزادی بیان و اندیشه و تجمعات و اعتقاد و پایبندی به آزادی رسانه ها.

طبعا به این لیست می توان برخی دیگر از ویژگی ها را هم اضافه کرد.

اما با ویژگی هائی که بر شمردم و با توجه به پاسخ های داده شده به سوالات قبلی، من سازمان مجاهدین خلق ایران را یک سازمان چپ نمی دانم. بلکه آن را سازمانی می دانم عمیقا ایدئولوژیک، مبتنی بر اسلام و مذهب تشیع. تشکیلاتی بسته و ایستا و دگم که به رهبری فردی و کیش شخصیت مسعود رجوی متکی می باشد. یک نیروی مذهبی که به برتری طلبی شیعی اعتقاد داشته و خود را “نوک پیکان تکامل” می داند. تشکیلاتی با یک رهبری بسیار فرصت طلب که هرگاه که لازم باشد و بسته به الزام زمان و شرایط، سیاست های خود را تغییر می دهد بی آنکه در مورد این تغییرات توضیحی بدهد. تشکیلاتی که رهبری آن با مردم و اعضاء خود ناصادق بوده و برایشان حقی بجز حق پیروی کردن و اطاعت چشم بسته قائل نیست. سازمانی که انسان ها را ابزار و وسیله ای برای کسب قدرت سیاسی می بیند و از پذیرش مسئولیت فرار کرده و به هیچ وجه هیچ گونه پاسخگوئی را هم نمی پذیرد. به باور من چنین سازمانی به هیچ وجه نمی تواند یک نیروی “چپ” باشد.

طرح پرسش: 26 آگوست 2013

پاسخ: 17 سپتامبر 2013

انتشار: 17 سپتامبر 2013

 حنیف حیدرنژاد

منبع:پژواک ایران

 

AriaNews
AriaNewshttps://aria.ariairan.com/
اخبار اجتماعی، فرهنگی، ورزشی، اقتصادی، علمی از سراسر جهان در Aria News | آریا نیوز
آخرین خبرها
اخبار مرتبط