22.7 C
Paris
Tuesday, June 28, 2022

در تجاوز جنایتکارانه پوتین به اوکراین، 15 میلیون بی خانمان، هزاران کشته و مجروح و بیش از 5میلیون پناهنده به کشورهای همسایه !

مرگ کسب و کار من است

parviz-ahmadi

به بهانه افشای جزئیات قتل درون تشکیلاتی پرویز احمدی

گذشته مجاهدین با قتل و خون ریزی های درونی و بیرونی آشکار و نهان بسیاری گره خورده است؛ آنچنان که هنوز پس از قریب پنج دهه از کم و کیف و نام و نشان بسیاری قربانیان آن اطلاعی در دست نیست. آنچه هم برملا شده از دل ریزش ها و اختلافات درون تشکیلاتی بیرون آمده است؛ و توضیحات ناگزیر مجاهدین درباره برخی از این قتل ها پیش از اینکه بر ندامت و تأثر و پوزش دلالت داشته باشد، به لاعلاجی و از جمله مقتضیات مبارزه مخفی و زیرزمینی توجیه و تئوریزه شده است. در این باره پیشتر به استناد مدارک در دسترس به تفصیل پرداخته شده است. ضرورت بازخوانی این کیس افشای جزئیات مرگ درون تشکیلاتی پرویز احمدی است.

***

سعید جمالی در بخش ششم درباره جریان حاکم بر سازمان مجاهدین خلق ایران پرده از راز قتل درون تشکیلاتی پرویز احمدی در پروسه رفع ابهام بر می دارد و آن را نکته به نکته و لحظه به لحظه و با جزئیات شرح می دهد. آنچه در حین خواندن این گزارش به مخاطب دست می دهد شگفتی و شوک از آن همه سبعیت و درنده خویی آن هم نسبت به خودی است! با این میزان درنده خویی و توحش می شود پیش بینی کرد برخورد مجاهدین خلق با دشمنان فرضی و بریده مزدورهای ادعایی چگونه است. شرح این قتل در ادامه و به قلم یکی از شاهدان خواهد آمد اما آنچه قابل تامل می نمود شباهت های غافلگیرکننده قتل مظلومانه پرویز احمدی با قتل غریبانه مرتضی هودشتیان است که در سال ۵۳ در یکی از اردوگاه های آموزشی الفتح در عراق صورت گرفت. از انگیزه و سازوکار و کینه توزی تا سبعیت و شقاوت و تا نسبت قاتل و مقتول و حتی نفس پنهان کردن قتل و مقتول که ذهن را بی درنگ به سمت داستان سمبولیک مرگ هابیل به دست قابیل سوق می دهد.

مرتضی و پرویز هر دو در ظاهر امر مورد ظن امنیتی قرار می گیرند؛ هر دو به انگیزه چک امنیتی و تخلیه اطلاعاتی مورد شکنجه و آزار قرار می گیرند. هر دو زیر ضربات مشت و لگد له و لورده می شوند. یکی به ظن نفوذی ساواک و دیگری وزارت اطلاعات. هر دو در عراق کشته می شوند. هر دو قتل تا مدت ها مخفی می ماند. بر ملاکننده این قتل ها نه خود سازمان که به زعم آنها مورد اول (مرتضی هودشتیان) را اپورتونیست های چپ نما!! و دومی (پرویز احمدی) را هم بریده مزدورها افشا می کنند. سازمان اما در این موارد و بلکه دهها مورد مشابه هیچ موضعی تاکنون نگرفته است! نه پذیرفته و نه انکار کرده است. ظاهرا سکوت بهترین گزینه است. همان شیوه ای که قابیل پیش گرفت. این شباهت ها اتفاقی نیست. همچنانکه توانمندی های مقتولین! از دست نوشته های مجید شریف واقفی چنین بر می آید که ابتکارات مرتضی هودشتیان در زمینه الکترونیک امتیازی به سازمان داد که تا سالها از ضربه پذیری مصون بماند. به شهادت مجید وی اولین کسی بود که با آوردن یک دستگاه رادیو با طول موج باند پلیس، بی سیم های کمیته را گرفت و با راهنمایی کردن دیگر اعضا زمینه ساختن رادیوهای دیگری را با این طول موج فراهم نمود. از دیگر ابتکارات هودشتیان ساختن سیستم “تله کوماند” (فرمان از راه دور) بود که آن را به دیگر اعضایی که با وی ارتباط داشتند آموزش داد.

آنچه در پی می آید چهار مطلب جدا به نقل از عوامل و شاهدان عینی این قتل ها است. مطلب اول گزارش گونه ای است درباره قتل مرتضی هودشتیان توسط تراب حق شناس یکی از عوامل این قتل که در گفتگو با پرویز قلیچ خانی بیان کرده است. متن کامل این گفتگو در سایت تراب حق شناس و سازمان پیکار موجود است.

مطلب دوم گزیده ای است از کتاب تاریخچه سازمان مجاهدین خلق به قلم حسین روحانی از اعضای اولیه سازمان و یکی دیگر از اعضای تیم بازجویی و عوامل قتل هودشتیان.

مطلب سوم گزیده ای است از کتاب بر فراز خلیج فارس به قلم محسن نجات حسینی از اعضای اولیه سازمان که در مقطع انشعاب ایدئولوژیکی از سازمان جدا شد و برای همیشه فعالیت های سیاسی را ترک و در سوئد اقامت گزید.

مطلب چهارم که اخیرا منتشر شده از بخش ششم نوشته های سعید جمالی با عنوان درباره جریان حاکم بر سازمان مجاهدین خلق ایران گزیده شده که کم و کیف قتل پرویز احمدی را توضیح می دهد.

***

تراب حق شناس: آری درست است و همینطور بوده!! بگذارید مسئله را اینطور بگویم، در آن زمان بعضی اعضاء و هواداران چه از ایران و چه از خارج برای دیدن آموزش به پایگاههای فلسطینی می آمدند و پس از دیدن دوره آموزشی به ایران بر می گشتند. یکی از کسانی که آمد همین جوان بود که از ایران فرستاده بودند و از طریق انگلستان به آن جا آمد. سال ۵۳ بود. او متاسفانه رفتار ناشیانه ای داشت که برای بچه های جا افتاده سازمان غریبه بود. همین موضوع شک و تردید ایجاد می کرد، ولی به نظرم این خطای بزرگی برای سازمان بود و حتی وقتی سپاسی چند ماه بعد به خارج رسید و مسئولیت بخش خارج را به عهده گرفت، این را به عنوان یک خطای پایگاهی نامید. هیچکس بر این قصد نبود که این فاجعه ناخواسته اتفاق بیفتد ولی او زیر فشارها کشته شده بود. باید بگویم که محسن فاضل از نظر روحی آدمی بود که در اینطور موارد بسیار شکاک بود و همین شک کردن و دستپاچگی بود که نقطه ضعف او بود و به همین دلیل هم او را به خارج فرستاده بودند. که در معرض تعقیب و پیگرد نباشد. چون به همه چیز می توانست شک کند و پای بدترین احتمالات برود. این رفیق البته کارایی ها و صلاحیت های خودش را داشت و مثل هر کس دیگر نقطه ضعف هم داشت. او که شدیدا تحت تاثیر و ترس از سرکوب پلیسی قرار داشت در این مورد پیشقدم شد که از این فرد بیگناه و مظلوم ( به قول بهرام آرام) سوالاتی بکند و از او موارد شبهناک بیرون آورد و بقیه را در تشکیک به او همداستان کرد. بالاخره کار به کتک زدن او می رسد و او از بین می رود. من می گویم که این یک خطای عظیم بوده و من همیشه شرمنده آن هستم. با این که از آنجا به بیروت رفتم برای اینکه تلفنی از ایران بپرسم که آیا به او اطمینان دارند و او کیست؟ متاسفانه آن شب نتوانستم تلفنی تماس بگیرم و تلگراف زدم، فردای آن روز جواب تلگراف رسید که این آدم مطمئن است. ولی دیر شده بود. وقتی از بغداد تلفن زدند و به صورتی رمزی گفتند که طرف از کف رفت، من واقعا منقلب شدم. این فاجعه شرم آور در سال ۱۳۵۳ رخ داد.

***

حسین روحانی: “اواخر تابستان ۱۳۵۳ یکی از برادران سازمان به نام “مرتضی هودشتیان” که گویا مهندس در رشته الکترونیک بود برای کار در زمینه الکترونیک و بی سیم از طرف سازمان به خارج فرستاده می شود. وی که تحت مسئولیت شریف واقفی بود. با گرفتن پاسپورت به طور عادی از ایران خارج و به لندن می رود. در لندن با افراد سازمان تماس گرفته و خود را معرفی می کند و آنها هم وی را به بغداد که در آن زمان اکثر مسئولین و افراد سازمان در آنجا فعالیت می کردند، می فرستند. نامبرده پس از مدت کوتاهی از رسیدن او به بغداد، جهت گذراندن دوره آموزش نظامی به اردوگاه الفتح فرستاده می شود. در طول دوره آموزش نظامی که چند هفته ای به طول انجامید، دیگر عناصر سازمان که همراه با او مشغول دوره نظامی بودند، شاهد یک سری حرکات مشکوک از سوی او می شوند، ازجمله بی تحرکی و عدم آمادگی وی برای ورزش صبحگاهی و یا مشغول شدنش با دستگاه ماشین حساب کوچک الکترونیکی، نظر آنها را جلب می نماید و این زمینه ای می شود تا این افراد در جلساتی- که پس از پایان دوره آموزش نظامی و به خاطر جمع بندی کار افراد شرکت کننده در دوره آموزش نظامی و انتقادات وارد به آنها با حضور مسئولین خارج از کشور برگزار می شود، انتقادات شدیدی را نسبت به فرد نامبرده (مرتضی هودشتیان) وارد نمایند. این انتقادات همراه با روشن شدن این نکته که وی اطلاع چندانی از وضع آموزش و دیگر مسائل سازمان ندارد، مسئولین خارج از کشور و بخصوص شخص محسن فاضل را که مسئولیت مستقیم جلسه انتقادی و جمع بندی آن را برعهده داشت، نسبت به این فرد دچار شک و تردید می نماید و آنان را وادار می کند که سؤالات بیشتری درباره وضعیت و موضع تشکیلاتی اش در داخل کشور و جزواتی را که مطالعه کرده است بکنند که نتیجه آن مشکوک شدن هرچه بیشتر نسبت به وی می شود. در این مورد محسن فاضل- که به هر حال افراد خارج از کشور روی تجربیات او و از آن جهت که به تازگی از داخل آمده بود و با معیارهای امنیتی داخل آشنایی بیشتری داشت، تکیه می کردند، اظهار داشت که به نظر من احتمال زیاد دارد که این فرد یک عنصر ساواکی باشد و ساواک به هنگام مسافرت فرد اصلی مورد نظر سازمان، او را دستگیر و به جای وی، این فرد را فرستاده است تا از این طریق در سازمان نفوذ کرده و اطلاعات لازم کسب نماید. در این باره تجسس های زیادی صورت گرفت و قرار شد تا از داخل در این مورد تلفنی سوالاتی شود. اما از آنجا که از بغداد امکان تلفن به ایران وجود نداشت و این کار حداقل ۲۴ ساعت بعد انجام می گرفت، محسن فاضل معتقد بود که این فرصت زیادی است و در این فاصله چه بسا ضرباتی از ناحیه این فرد و اطلاعاتی که به داخل رد کرده، به سازمان وارد آید. اصرار محسن فاضل، دیگران و ازجمله تراب حق شناس مرا متقاعد ساخت و قرار شد تا بازجویی از وی دقیق تر صورت گیرد. در جریان بازحویی، از آن جهت که وی در اثبات بی گناهیش برخوردی کاملاً شک برانگیز داشت، موجب گردید که او را با کابل بزنند. زدن کابل در حدی بود که پاهای وی ورم کرده بود. هنگام ظهر بود که زدن قطع شد و قرار شد که تا هنگام تلفن به داخل، دیگر با او برخوردی صورت نگیرد. قبل از صرف ناهار، یکی دو نفر او را دستشویی بردند و بیرون در منتظر او بودند. وی در موقع نشستن بر روی سکوی مستراح فرنگی تعادل خود را از دست داده، می افتد و بچه ها او را گرفته و به اطاق می برند. ساعت ۲ بعدازظهر بود که یکی از بچه ها به او سر می زند و می بیند که وی روی زمین افتاده و بلافاصله دیگران را خبر می کند و ما همگی به بالین او رفتیم و دیدیم که تمام کرده است که به احتمال قوی خونریزی مغزی کرده بود. فردای آن روز که تلفن زده شد، معلوم گردید که وی از هواداران سازمان بوده ولی به دلیل برخوردهای انفعالی مسئولین او، از مسائل سازمانی اطلاع چندانی نداشته است. تاریخ دقیق این جریان روز دهم آبان ماه سال ۱۳۵۳ می باشد.

***

از کتاب بر فراز خلیج فارس محسن نجات حسینی: ” در اواسط مرداد ماه ۱۳۵۳، یکی از اعضا داخل، با نام مستعار «حمید» ( هودشتیان) برای گذراندن یک دوره آموزش نظامی و تکنیکی به خارج فرستاده شد. حمید با گذرنامه رسمی خود به لندن آمد و از آنجا با یک گذرنامه جعلی، به بغداد رفت. در بغداد تعدادی از افراد گروه، در یک پایگاه متعلق به چریک‌های فلسطینی، آموزش می‌دیدند. حمید نوزده ساله که به تازگی به سازمان پیوسته بود، در ایران به طور علنی زندگی می‌کرد و تجربه تشکیلاتی چندانی نداشت. چیزی نمی‌گذرد که ضعف تشکیلاتی او در برخوردهای روزانه‌اش بروز می‌کند. او با نادیده گرفتن برخی از اصول و معیارهای زندگی سیاسی و تشکیلات و کار گروهی را به نمایش می‌گذارد. محسن فاضل که از یک سو با سخت‌گیری‌های تشکیلات در داخل کشور، خو گرفته بود و از سوی دیگر فرصتی به دست آورده بود تا توان تشکیلاتی خود را به رقیبانش در خارج از کشور نشان دهد، وظیفه بررسی وضع حمید را به عهده می‌گیرد. او سوء ظن شدید خود را نسبت به حمید برای دیگران نیز توجیه می‌کند. تصمیم بر این شد که از اعضای داخل کشور، کسانی که حمید را برگزیده و به خارج فرستاده بودند، اطلاعات بیشتری در مورد حمید کسب شود. با «مصباح»، رابط سازمان در لندن نیز تماس گرفته شد تا این اطلاعات عمیق‌تر و صحیح‌تر باشد. فاضل بدون اینکه در انتظار اطلاعات بیشتری از داخل بماند، با توافق حسین روحانی برای بررسی وضع واقعی حمید دست به کار می‌شود. وی طی فرصتی کوتاه، چنان در سوء ظن خود فرو می‌افتد که در باور خود حمید را فرستاده ساواک و عضو نفوذی رژیم می‌شناسد و برای اعتراف گرفتن از حمید، او را تحت فشار می‌گذارد و حتی به شکنجه نیز مبادرت می‌کند و در این کار از محمد یقینی هم کمک می‌گیرد. عصر یک روز پائیزی، خبر غم‌انگیز مرگ حمید، در لبنان به گوشم رسید. کشته شدن او زیر شکنجه، آن هم توسط اعضای تشکیلات، فاجعه‌ای دردناک بود. وسائلی که حمید همراه داشت دقیقاً مورد بررسی قرار گرفت. چیزهایی مثل ساعت، ماشین حساب و غیره که او از ایران با خود آورده بود، بررسی شد و هیچ وسیله یا مدرکی که نشانی از جاسوسی باشد، به دست نیامد. بعدها معلوم شد که حمید کاملاً مورد شناخت و اعتماد تشکیلات در داخل کشور بوده است.

***

چگونگی دستگیری و قتل پرویز احمدی

متاسفانه در این سلول من و نفرات فوق شاهد قتل مظلومانه پرویز احمدی بودیم.

پرویز در آخرین لحظات روی دستهای من جان داد.

پرویز روزی که از قرار پزشکی بغداد برمیگشت و هنوز لباس (عادی سازی) غیرنظامی بر تن داشت جلو درب ورودی قرارگاه توسط اسدالله مثنی به بهانه رفتن به پیش بتول رجایی سوار بر خودرو جیپ میشود و مانند بقیه به مرکز ۱۲ سابق برده میشود و توسط مجید عالمیان تفهیم اتهام نفوذ به ارتش می شود و دستبند زده می شود و به زندان کنار(سوله سوخته) آورده می شود.

پرویز را برعکس بقیه که لباس زندان داشتند با همان لباس شهر به سلول آوردند و نوبت اول همان شب به بازجویی رفت و اواخر شب او را با چشم کبود شده و لباس پاره به سلول برگرداندند و قبل از ورود به سلول توی راهرو توسط نریمان و مختار مورد شکنجه مجدد قرار گرفت و ما از داخل سلول صدای ضربات و فحاشی آنها را کاملا می شنیدیم. همه نفرات کم وبیش بازجویی در دوران انفرادی را تجربه کرده بودیم و بعد از بازجویی وکتک کاری به کنج انفرادی میرفتیم و فشار روحی زیادی نداشت اما اینبار یکی از بازجویی با سر وصورت خونین برمیگشت و خود را در بین افرادی میدید که تا چند روز قبل مسئول و فرمانده آنها بود؛ این برای همه تجربه جدیدی بود و پرویز با دیدن بقیه نفرات که او را به اینصورت میدیدند کاملا از دست رفت و تا سحر در گوشه ای نشسته بود وگریه میکرد و با هیچکس حرف نزد و هیچ کدام هم تا سحر به پرویز نزدیک هم نشدیم؛ بعد از سحر یکی از هم یگانی های پرویز فضا را شکست و به او نزدیک شد و بقیه هم به طرف او رفتیم. توی سلول همه سیگار نداشتند و تا آن لحظه هم کسی سیگار به بقیه نمیداد اما این اتفاق مناسبات جدیدی را بوجود آورد و تعداد کمی که سیگار داشتند همه سیگارها را جلوی پرویز گذاشتند؛ و این یک فرهنگ شد برای دفعات بعد که هر کس از بازجویی برمیگشت با سیگار از وی استقبال میشد.

معلوم بود پرویز سیگاری نیست چون بلد نبود سیگار بکشد اما ناشیانه میکشید. هنوز کسی حرف نمیزد وکسی جرات سوال کردن نداشت اما با برپا شدن سفره سحری یخ همه آب شد وپچ پچ کنان سوال از پرویز شروع شد و پرویز هم شروع به سوال از بقیه که چرا شما را اینجا آوردند و ما هم به تناسب جواب دادیم به همان دلیل که تورا آوردند. کم کم فضای خنده و شوخی باز شد و بعد از سحر از پرویز پرسیدیم چی میخواهند و با تو چکار کردند با بغض گفت به من میگویند مزدور رژیم وگفتند بنویس که فلاحیان تو را فرستاده برای ترور رهبری…

خیلی ها هنوز فکرمیکردند که سازمان برای چک عملیاتی همه نفرات را اینجا آورده و این بازجویی و کتک کاری برای تربیت نفرات است بزودی تمام میشود و یا چک ایدئولوژیک است و…….

روز بعد قبل از افطار دوباره پرویز را بردند و یکساعت قبل از سحرروز بعد ما متوجه باز شدن درب سلول شدیم. ما در یک سلول بزرگ دو اتاقه ال مانند بودیم که درب ورودی در وسط دو اطاق قرار داشت هنگامی که درب سلول باز میشد همه به داخل اطاقها میرفتیم وجلو درب خالی میشد. درب باز شد و نریمان و مختار زیر بغل یکنفر را گرفته بودند و او را انداختند داخل و درب را بستند؛ درب که بسته شد همه هجوم بردیم به طرف وسط …

ما از روی لباس او فهمیدیم پرویز است؛ صورت او غیر قابل شناسایی بود صورت بطرز وحشتناکی سیاه وکبود شده بود گوشها کاملا ورم کرده و شکسته بودند؛ بینی شکسته بود و از درون ورم کرده بود مجرای بینی بسته بود؛ از گردن به بالا کاملا سیاه شده بود چشمها باز نمیشدند. همه وحشت کرده بودیم انگشتان دست شکسته شده بودند وتا بالای آرنج سیاه شده بود. شلوار لی تا بالای زانو پاره شده بود و پاها ورم کرده و خون مرده شده بودند و استخوانها سیاه شده بودند. همه کپ کرده بودیم؛ اکثر نفرات با دیدن این صحنه دور پرویز را خالی کردند؛ چهار نفری پرویز را به داخل اتاق آوردیم وقتی او را بلند کردیم یکبار ناله کرد اما توان نداشت؛ بدن ورم کرده او هیچ شباهتی به پرویز نداشت. خوب نفس نمیکشید و خر خر میکرد؛ فکر کردم خون توی گلوش لخته شده سعی کردم دهانش را باز کنم اما دندانهای خونینش قفل کرده بود؛ به یکی از بچه ها گفتم یک لیوان آب گرم از زندانبان بگیر؛ رفت در زد و مختار آمد همه گفتند خون تو گلوش گیر کرده آب گرم میخواهیم مختار خیلی خونسرد جواب داد نیاز نیست این مزدور خودشو به موش مردگی زده و دریچه را بست و رفت. پرویز به تشنج افتاد و من تازه فهمیدم ضربه مغزی شده و خر خر هم ناشی از خونریزی مغزی بوده؛ تعدادی از شوک این صحنه هق هق میکردند پرویز در حال مرگ بود و از دست هیچکس کاری ساخته نبود و فقط گریه میکردیم؛ من سر پرویز را بلند کردم او را نیم خیز کردم تا شاید با بلند کردنش فشار خون احتمالی کمتر بشه؛ کمی بهتر نفس میکشید اما دوباره تشنج کرد و بعد از تشنج دیگه حرکتی نداشت؛ رگ گردنش نبض نداشت چند بار ماساژ قلبی دادم اما هیچ واکنشی نداشت؛ قفل دهان باز شده بود اما هیچ دم و باز دمی علیرغم ماساژ قلبی نداشت وحشت کردم داد زدم در بزنید بگو نفس نمیکشه؛ دوباره بچه ها در زدند و مختار آمد همه داد زدیم نفس نمیکشه مختار داخل آمد و او هم ماساژ قلبی داد ولی نتیجه نداشت. بعد مختار پاهای پرویز را گرفت و کشان کشان به بیرون سلول برد اونو تو راهرو گذاشت درب سلول را بست و ما دیگه پرویز را ندیدیم. موقع سحر مختار دریچه را باز کرد وگفت سهم پرویز را نگه دارید برمیگرده حالش خوب شده. به غیر از چند نفری که هنوز فکر میکردند این یک ریل چک ایدئولوژیک است کسی حرف مختار را جدی نگرفت…………..ای کاش راست میگفت.”

سخن آخر

هم مجاهدان در راه خدا و هم فدائیان در راه خلق آنقدر انصاف و احساس و تعهد و شرم نداشتند که پس از انقلاب حداقل با یادآوری نام هودشتیان به عنوان یک متهم شک امنیتی، هم از او اعاده حیثیت کنند و هم مرهمی بر زخم خانواده داغدارش بگذارند. از این منظر عجیب نیست سنت هابیل کشی و پنهانکاری همچنان در مجاهدین حفظ شده باشد.

* عنوان را از فیلمی به همین نام عاریه گرفته ام که اخیرا در ایران تولید و اکران شده است.

 

بهار ایرانی

 

 

AriaNews
AriaNewshttps://aria.ariairan.com/
اخبار اجتماعی، فرهنگی، ورزشی، اقتصادی، علمی از سراسر جهان در Aria News | آریا نیوز
آخرین خبرها
اخبار مرتبط