در دوران جنگ ایران و عراق، بخصوص از تابستان سال ۱۳۶۶ که ارتش آزادیبخش ملی ایران= ارتش خصوصی صدام حسین در عراق تاسیس گردید، تا تابستان سال ۱۳۶۷ سه رویداد مهم نظامی در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق بوقوع پیوست.

عملیات آفتاب

اولین رویداد، عملیات آفتاب در ۸ فروردین ۱۳۶۷ بود. در چنین روزی ارتش مجاهدین و ارتش عراق به منطقه مرزی فکه حمله کردند. سازمان مجاهدین خلق نام  آن عملیات را آفتاب نامید. آنها در رسانه های خود گفتند و نوشتند که مریم رجوی فرماندهی آن عملیات را بر عهده داشته و فرمان آتش را مریم رجوی صادر کرده است. پس از پایان عملیات، مجاهدین اعلام کردند که در عملیات آفتاب ۳ هزار و ۵۰۰ تن از سربازان لشگر ۷۷ خراسان را کشته و مجروح کرده و ۵۰۸ تن از آنان را به اسارت در آورده اند.

عملیات چلچراغ

دومین رویداد، عملیات موسوم به چلچراغ در ۲۸ خرداد ۱۳۶۷ بود. این عملیات مشترک با ارتش صدام در منطقه مرزی مهران و دهلران صورت گرفت که منجر به سقوط شهر مهران گردید. سازمان مجاهدین خلق و ارتش صدام حسین در عملیات مهران بنابه گزارشی که مجاهدین منتشر نمودند، بیش از ۸ هزار تن از نیروهای ایرانی را کشته و زخمی کردند. سازمان مجاهدین در این عملیات، یک هزار و ۵۰۰ تن از نیروهای ایرانی را اسیر کرده و به پایگاه های خود در عمق خاک عراق و سپس به پادگان اشرف منتقل کرد. شعار استراتژیک این عملیات که با پایکوبی و جشن مجاهدین همراه میشد، «امروز مهران، فردا تهران» بود که تا مدت ها در سالن جلسات مجاهدین طنین می افکند.

به این ترتیب در سه ماهه اول سال ۱۳۶۷، دو پیروزی نظامی برای سازمان مجاهدین ثبت گردید. صدام حسین نیز که برای رجوی و مجاهدین سنگ تمام گذاشته بود، آشکارا از تئوری جنگ و عملیات های آنان حمایت کرد. رادیو دولتی بغداد چند روز پس از عملیات مهران، بخشی از سخنرانی صدام حسین در شورای فرماندهی عراق را بطور مستقیم پخش نمود.

صدام حسین که صدای او در هشتم تیر ماه ۱۳۶۷ از رادیو بغداد شنیده می شد، در تایید حمایت رسمی از مجاهدین گفت؛ «از طریق ایرانی های مجاهد، جمهوری اسلامی و دشمنان مردم عراق را نابود خواهد کرد. قهرمانی های مجاهدین خلق در عملیات مهران در تایید این گفته است. جهان بعد از مدتی شاهد خواهد بود که چگونه سازمان مجاهدین خلق به عمق خاک ایران نفوذ کرده و حاکمان ایران را سرنگون خواهند نمود. شما خواهید دید که طیف های وسیعی از مردم ایران به صفوف آنان خواهند پیوست. آنها حاکمان ایران و پاسداران را از ایران جارو خواهند کرد و صلح و دوستی را برای ملت بزرگ عراق و ایران خواهند آورد…»

برای من که آنروزها در سازمان مجاهدین و در عراق حضور داشتم، حس همراهی با صدام حسین، حسی همراه با خیانت بود که بغض ام را همیشه در گلو می فشرد. اما تا آنجا که منطق آن دوران اجازه می داد، اجتناب از درگیر شدن با مجاهدین بود. چرا که می دانستم اگر رهبران مجاهدین به احساسات درونی ام پی ببرند، مرا راحت نخواهند گذاشت. خروج از مجاهدین تقریبا غیر ممکن بود!

روز هشتم تیر ماه ۱۳۶۷ به تنهایی و در یک لندکروز تویوتای سفید رنگ در جاده خالص بین پادگان اشرف و بغداد بودم. آنروز برای سفارش دوخت انبوهی کوله پشتی به کارگاه خصوصی بزرگی در بغداد می رفتم که صدای صدام حسین را بطور مستقیم از رادیو بغداد شنیدم. حدس زدم که باید خبرهایی باشد. چون اولین بار بود که صدام از رادیو سراسری بغداد بطور مستقیم از عملیات های سازمان مجاهدین حمایت می کرد. اما مشغولیت های ذهنی اجازه نمی داد تا بتوانم گام بعدی مجاهدین را حدس بزنم.

حواشی و آماده سازی های عملیات فروغ

تیرماه سال ۱۳۶۷، روزهای شلوغی در پیش رو بود. آنروز ها من از مسئولین لجستیک سازمان مجاهدین بودم. بطور متوسط بین ۱۶ تا ۲۰ ساعت در روز کار می کردم. دیگر از بازگشت به آسایشگاه و خواب و استراحت معمول خبری نبود. بسیاری از شب ها پشت لیفتراک یا پشت کامیون خوابم می برد و صبح روز بعد همین داستان تکرار می شد.  انبوهی کامیون و تریلرهای مملو از سلاح و مهمات، خودروهای تفنگ ۱۰۶، خودروهای نظامی آیفا، خودروهای واز روسی، مینی کاتیوشا، پدافند ۱۴.۵ میلی متری و … از طرف ارتش عراق وارد پادگان اشرف می شد. مسئولیت تحویل گیری و تست آنها با من بود. هر روز حدود ۳۰۰ کارگر از بعقوبه و خالص برای پیاده کردن تجهیزات ارسالی صدام حسین در انبارها و زاغه های پادگان اشرف و اطراف بکار گرفته می شدند.

در آن ایام به دلیل دسترسی به پرونده ها و لیست پرسنلی سازمان در ستاد لجستیک، آمار افراد سازمان مجاهدین در عراق مجموعا حدود ۴۸۰۰ نفر بودند. آمار نیروهای خارج کشوری سازمان نیز که در کشورهای اروپایی، آسیایی، آمریکا و کانادا حضور داشتند نزدیک به ۵۰۰ نفر بودند. دستور گسیل به پادگان اشرف صادر شده بود. مجاهدین به هر ترتیب که شده می خواستند نیروها و هواداران خود را از سرتاسر جهان به پادگان اشرف منتقل نمایند. به این ترتیب اندک اندک نیروهای تازه نفس نیز از راه می رسیدند. افرادی که با کت و شلوار و کراوات یا لباس اسپورت، گرد سفر را نتکانده وارد لجستیک یا تیپ های رزمی می شدند و با مختصر آموزشی اسلحه به دست می گرفتند تا در عملیات پیش رو که هنوز نمی دانستیم کجا و چگونه خواهد بود شرکت  یابند.

دو هفته آخر تیر ماه ۱۳۶۷ بود. دیگر همه چیز مشخص شده بود. اما نشست توجیهی عمومی قرار بود در 31 تیر ماه برگزار گردد. به همین دلیل تمامی سلاح ها، مهمات ها و خودروهایی که ارتش صدام حسین وارد پادگان اشرف کرده بود، بین تیپ های رزمی مجاهدین تقسیم شدند.

بالاخره 31 تیر ماه ۱۳۶۷ از راه رسید. نشست توجیهی مسعود رجوی در سالن اصلی پادگان اشرف شروع شده بود که همان شب پس از پایان کارم به همان نشست فراخوانده شدم. تقریبا اواسط بخش اول نشست بود که وارد آن جلسه چند هزار نفره شدم. مسعود رجوی و مریم رجوی روی سن بودند و نقشه بزرگی از ایران پشت سرشان قرار داشت. بحث بر سر این بود که آیا می توان ۷۲ ساعته به تهران رسید؟

فرماندهان تیپ های رزمی که پشت میکروفون قرار گرفته بودند یک به یک می آمدند و به مسعود رجوی اطمینان می دادند که بله طبق طرحی که شما ارائه کرده اید می توان زودتر رسید. بله می توان ۴۸ ساعته به تهران رسید و کار را تمام کرد!

مسعود رجوی در حالیکه روی سن قدم می زد و با چوب اشاره نقشه مسیر را نشان می داد «عملیات فروغ جاویدان» برای «فتح تهران» را اعلام کرد و گفت؛ «براساس تقسیمات انجام شده، ۴۸ ساعته به تهران خواهیم رسید… کاری که ما می خواهیم انجام دهیم در حد توان و اشل یک ابرقدرت است؛ چون فقط یک ابرقدرت می تواند کشوری را ظرف این مدت تسخیر کند… از پایگاه نوژه هم ترسی نداشته باشید؛ هر سه ساعت به سه ساعت دستور می دهم هواپیماهای عراقی بیایند و آنجا را بمباران کنند. پایگاه هوایی تبریز را هم با هواپیما هر سه ساعت به سه ساعت مورد هدف قرار خواهیم داد… علاوه بر آن، ضد هوایی و موشک سام ۷ هم که داریم… هوانیروز عراق تا سرپل ذهاب به همراه ستون ها خواهد بود. از نظر هوایی ناراحت نباشید چون هواپیماهای عراقی پشتیبان ما هستند و تمام ماشین ها به صورت ستون حرکت می کنند… در این عملیات نیروهای زیادی به ما کمک خواهند کرد.از طرفی درب زندان ها که باز شود آنها هم با ما هستند و با ما همراهی خواهند کرد. همه زندانی ها به ارتش آزادیبخش خواهند پیوست.»

تصور اینکه یک نیروی چند هزار نفره طی مدت ۴۸ ساعت از عراق راه بیافتند، از شهرها بگذرد، نیروهای نظامی ایران را شکست بدهد و تهران را تسخیر نماید مضحک بود. سازماندهی ها مشخص شده بود. من در بخش لجستیک باید می ماندم و با نظامی های عراقی برای پشتیبانی سر و کله می زدم. اما در دلم می گفتم سازمان دارد همه نیروهایش را به قتلگاه می برد.

اوایل صبح اول مرداد ماه 1367 نشست تمام شد و ما برای استراحتی کوتاه به مقرهایمان بازگشتیم. عصر آنروز همه ستون ها به سمت نقطه صفر مرزی به راه افتادند. ستون لجستیک نیز پشت سر آخرین تیپ رزمی حرکت خودش را آغاز نمود. من و علی اکبر قربانی که بعدها در ترکیه کشته شد، درون یک آیفای نظامی بودیم که پشت آن پر از تجهیزات بود. علی اکبر راننده آیفا بود و من در سمت راست او درون کابین نشسته بودم. در بین راه از او پرسیدم فکر میکنی ما بتوانیم دوباره تهران را ببینیم؟ علی اکبر در حالیکه رانندگی می کرد شانه هایش را بالا انداخت، دست راستش را از روی فرمان برداشت و کمی عینک ته استکانی را روی بینی اش جابجا نموده و با لهجه ترکی گفت برادر افشین (افشین، نام مستعار من در سازمان مجاهدین بود.)، فعلا که معلوم نیست. از طرفی ما که در عملیات شرکت نداریم. قرار است در مقر پشتیبانی لب مرز منتظر بمانیم تا ببینیم چه خواهد شد!

همان روز به مقر پشتیبانی رسیدیم. صدام حسین یک قلعه بزرگ همانند قلعه ای در کرکوک که پایگاه سردار نام داشت برای لجستیک و پشیبانی به مجاهدین داده بود. همان شب و روز بعد نیروهای پشتیبانی و گارد ریاست جمهوری صدام یکان به یکان به آنجا می آمدند. خودروهای نظامی، مهمات و تسلیحات خود را به ما که آنجا مانده بودیم تحویل می دادند و دست خالی و پیاده به مقرهای خود باز می گشتند. دور و بر مقر پشتیبانی تا چشم کار می کرد خودروهای نظامی، کامیون و تریلرهای حامل مهمات بود که ارتش صدام حسین به آنجا آورده و به ما تحویل داده بودند تا در صورت نیاز به پشتیبانی از آنها استفاده گردد.

عملیات فروغ جاویدان یا مرصاد

بالاخره سومین رویداد بزرگ نظامی مجاهدین در سال ۱۳۶۷ از راه رسید. رویدادی که مسعود رجوی در نشست توجیهی ۳۱ تیر ماه ۱۳۶۷، از آن بعنوان بیمه نامه حیات مجاهدین و همانند سی خرداد سال ۱۳۶۰ نام برده بود.

عصر روز سوم مرداد ماه ۱۳۶۷ یکان ها و تیپ های رزمی مجاهدین با فرمان بیسیمی مسعود رجوی و مریم رجوی که همه ما از بیسم ها می شنیدیم، از نقطه صفر مرزی وارد خاک ایران شده و پیشروی خود به سمت تهران را آغاز نمودند.

پیش از آن نیز در همان روز، ارتش صدام حسین حمله های بزرگی را در نواحی مرزی جنوب و شمال انجام داد تا ارتش ایران را در نفوذ مجاهدین به خاک ایران فریب دهد. نقشه صدام حسین گرفته بود. نیروهای مجاهدین بدون دردسر و بدون درگیری وارد خاک ایران شده و با سرعت، پس از عبور از شهرهای قصر شیرین و سرپل ذهاب ، در ساعت نه و سی دقیقه همان شب شهر اسلام آباد را به تصرف در آوردند.

روز چهارم مرداد ماه ۱۳۶۷، روز تثبیت تصرفات و برخی درگیری های پراکنده در اطراف شهر اسلام آباد بود. در همین روز بود که تمامی یکان ها و تیپ های رزمی مجاهدین تجدید سازماندهی کرده و آماده تداوم تهاجم شدند. از نظر مجاهدین پیروزی قریب الوقوع بود. آنها فکر می کردند بقیه راه تا تهران نیز چنین خواهد بود و نیروی مسلح قابل توجهی از ایران به پیشوازشان نخواهد آمد. پشت بیسیم ها که قرار می گرفتی خبر از شادی و پیروزی بود که فضای رسانه ای داخلی را پر می کرد.

از صبح روز پنجم مرداد ماه ۱۳۶۷، تهاجم ستون نظامی مجاهدین برای تسخیر کرمانشاه آغاز شد. اما این اول ماجرا بود.

نیروهای نظامی ایران و بخشی از سپاه بدر که عراقی بوده و علیه صدام حسین در جبهه ها می جنگیدند، در تنگه چهار زبر که بعدها مرصاد نام گرفت، کمین کرده و منتظر ورود مجاهدین به تنگه بودند.آقای رفسنجانی در خاطرات خود می گوید؛ « فرصت خوبی به وجود آمده که در اینجا آنها را منهدم کنیم و شرشان را کم کنیم.»

او که آنموقع جانشین فرمانده کل قوا بود روز چهارم مرداد ماه ۱۳۶۷، احمد وحیدی را به عنوان فرماندار نظامی کرمانشاه منصوب می کند.

همزمان صیاد شیرازی نیز وارد عمل شده و ابتکار عمل هماهنگی بین ارتش و سپاه برای جلوگیری از پیشروی مجاهدین را بدست می گیرد. نیروهای تحت امر او، پشت نیروهای مجاهدین در اسلام آباد و جاده منتهی به تنگه چهار زبر را هلی برد می کند و از هوا و زمین به نیروهای مجاهدین حمله ور می شود.

رفسنجانی در خاطرات خود از روز ششم مرداد می گوید؛ «اگرعملیات علیه مجاهدین خوب پیش برود، ضربه غیر قابل جبرانی به آنها وارد خواهد آمد.» بعد که خبرهای عقب نشینی مجاهدین را به او می دهند، می نویسد؛ «منافقین حسابی قلع و قمع می شوند.»

مسیر پیشروی مجاهدین در تنگه چارزبر یا مرصاد بطور کامل بسته شد. از پشت نیروهای هلی برد به ستون مجاهدین حمله می کردند و از آسمان هلی کوپتر و هواپیماهای نظامی. ظرف چند ساعت بیش از ۷۰ درصد ستون نظامی مجاهدین آتش گرفته و منهدم شدند.

مسعود رجوی طی پیام بیسیمی به نیروهای مجاهدین در روز ششم مرداد ماه ۱۳۶۷، دستور عقب نشینی داد. اما نه وسیله سالمی باقی مانده بود و نه راهی برای بازگشت به عراق. بسیاری از زخمی ها در مسیر یا همان نقطه ای که قرار داشتند جان سپردند. بخش سالم و بازمانده نیروهای زرهی و سواره نیز که بمباران شده بوند، پای پیاده و با یک اسلحه سبک و بعضا بدون اسلحه یا بدون فشنگ آواره بیابان ها، تپه ها و کوه های اطراف شدند. تعدادی در بین راه اسیر شدند، تعدادی توانستند راهی به سمت دیگر شهرهای ایران پیدا کنند و خود را برای مدتی در ایران پنهان سازند و بخشی نیز با پای پیاده مسیر مرز عراق را پیدا کرده و بعضا پس از چند روز و با گذشتن از میدان های مین توانستند خود را به پاسگاه های عراقی در نواحی مرزی برسانند. بخشی از نیروهای ته ستون مجاهدین نیز که در شهرهای کرند و قصر شیرین و یا بیرون اسلام آباد بودند، توانستند با همان وضعیت اول خود را به نواحی مرزی عراق و سپس به پایگاه مجاهدین برسانند.

در این رابطه مطابق گزارش های رسمی سازمان مجاهدین، ۱۳۰۴ تن از نیروهای آنان در عملیات فروغ جاویدان کشته شد و ۱۵۰۰ تن از آنها مجروح گردیدند. اما آمار واقعی کشته ها و مجروحین بیش از آن بود که اعلام شده بود. در این عملیات بیش از ۱۴۰۰ تن کشته شده بودند و بیش از ۱۷۰۰ مجروح وجود داشت. که بعدها برخی از مجروحین نیز از شدت جراحات جان باختند.

آقای رفسنجانی در خاطرات خود از روز هشتم مرداد ماه ۱۳۶۷ نوشته است؛ «تدارک منافقین خیلی وسیع بوده و ضربه وارده بر آنها خیلی عمیق است. یکصد و بیست تانک زرهی دجله، شصت نفربر و ششصد خودرو دیگر، حدود پنج هزار رزمنده و همین تعداد پشتیبانی و تدارکچی و طرح رسیدن به تهران، خیلی احمقانه و ساده لوحانه و هفتاد درصد انهدام.»

آقای رفسنجانی در بخش دیگری از خاطرات خود از روز هشتم مرداد ماه ۱۳۶۷ نوشته است؛ «جنگ و صحنه به گونه ای درست شده بود که اینها توی کیسه آمدند و ما در کیسه را بستیم، چیزی باقی نبود که عمل بکنند. بنابراین، این یکی از فتنه هایی است که باید از میان می رفت و به این آسانی هم نمی شد این فتنه را خواباند و مدت ها طول می کشید تا این بچه های متعصب فریب خورده ای که این همه به اینها در زندان ها محبت شد، توبه شان را پذیرفتیم، به عنوان تائب بیرون آمدند و دوباره به آنجا رفتند و برگشتند که با ملت خودشان بجنگند و برای عراق جاسوسی کنند. این فتنه باید یک روزی ریشه کن می شد.»

از روز ششم مرداد ماه ۱۳۶۷ که مسعود رجوی دستور عقب نشینی صادر کرد، تا چند روز پس از آن، مقر پشتیبانی مجاهدین پر از لشکر شکست خورده و زخمی ها بود. یاس، سرخوردگی و شکست سرتاپای اعضای بازمانده مجاهدین را فرا گرفته بود. نه راهی به پیش بود و نه راهی به پس!

چند روز طول کشید تا بازماندگان مجاهدین به پادگان اشرف منتقل شوند. در این ایام رسانه های مجاهدین پر از نوشته ها و پیام های پیروزی و تبریک به مسعود و مریم رجوی بود. معلوم نبود از کدام پیروزی می گویند.

بسیاری از تیپ های رزمی مجاهدین مانند تیپ سرور یا فاطمه رمضانی، تیپ جهانگیر، تیپ مسلم و …بجز چند نفر بازمانده مابقی کشته و زخمی شده بودند. از تیپ سرور حتی زخمی نیز وجود نداشت و بجز خود او و چند نفر دیگر همگی کشته شده بودند.

بسیاری از فرماندهان ارشد مجاهدین از جمله علی زرکش طی همین عملیات به طرز مشکوکی کشته و ناپدید شده بودند، اما مجاهدین از پیروزی های شگرف ارتش آزادیبخش حرف می زدند. از مردمی که در مسیر پیشروی به آنها پیوسته بودند تا مریم و مسعود را بر روی دوش خود به تهران ببرند.

ارتشی که با حمایت هوایی و زمینی صدام  حسین و تا دندان مسلح برای تسخیر ۴۸ ساعته تهران به داخل خاک ایران رفت ولی با پای پیاده، بدون تجهیزات قابل توجه و بیش از ۳۵۰۰ کشته و زخمی سر افکنانه بازگشت تا فروغ کودکانه رجوی در تنگه مرصاد برای همیشه غروب نماید. از آنروز به بعد استراتژی ارتش آزادیبخش رجوی که با ایده صدام حسین در عراق متولد شده بود، برای همیشه شکست خورد و پس از آن نیز هیچ وقت توان اولیه خود را باز نیافت.

نتیجه

اکنون پس از گذشت ۲۹ سال از آن ایام، ۱۴ سال است که صدام حسین سرنگون گردیده، رجوی غیبت کرده یا مرحوم شده، یک سال است که ۲۱۰۰ تن بازمانده همان مجاهدین به آلبانی اخراج گردیده اند و در قد وقامت ترحم انگیز افرادی مریض، علیل وپا به سن گذاشته، بدون هیچ گونه اسلحه ای هزاران کیلومتر از مرزهای ایران دور شده اند. از کوچک و بزرگ هر ایرانی هم که درباره آنان پرسیده شود، جز نفرین و خیانت ابدی چیز دیگری شنیده نمی شود.

اما مجاهدین هنوز از پیروزی ها و دستآوردهای شگفت انگیز آن عملیات سخن می گویند. از بیمه نامه استراتژیکی و تضمین حیات!؛ «فروغ جاویدان، بزرگترین تهاجم نظامی ارتش آزادیبخش است که در سوم مرداد ۱۳۶۷ مصادف با عید قربان آغاز شد و طی آن رزمندگان آزادی در نبردی طولانی که سراسر رزم و فداکاری بود، بزرگترین حماسه مقاومت را خلق کردند. در این عملیات، ارتش آزادیبخش شهرهای کرند و اسلام‌آباد در غرب کشور را آزاد کرد، تا دروازه‌های کرمانشاه پیشروی نمود و بیش از ۵۵هزار تن از نیروهای جنگ‌افروز و سرکوبگر رژیم خمینی را از پای درآورد.

دستاوردهای عملیات بزرگ فروغ جاویدان، بسا فراتر از معیارهای متداول نبردهای کلاسیک، بیمه‌نامه استراتژیکی ارتش آزادی و جایگزین دموکراتیک ـ انقلابی بود…»

با همه توهمات و شعارهایی که مجاهدین خلق از تداوم بیان آن دست بردار نیستند، واقعیت ها در صحنه سیاسی – نظامی ایران و منطقه حرف دیگری می زند. مجاهدین و ارتش خصوصی صدام حسین، کوه یخی بودند که از طلوع مرصاد تا کنون در حال ذوب شدن می باشند. پیش روی ما و رجوی این واقعیت تاریخی قرار دارد. اما آیا کسی برای پاسخگویی منطقی به این حقیقت وجود دارد!؟

 

پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶ – ۲۷ ژوئیه ۲۰۱۷

جواد فیروزمند

آلبوم تصاویر عملیات.توجه؛ تصاویر صحنه های دلخراش دارد + 18