خاطرات بهمن اعظمی قسمت اول

در این چند سال که در کشور آلبانی بودم . میخواستم از این فرقه جهنمی رجوی بیرون بروم  ولی مشکل و تضاد های زیادی سر راه می آمد .

از این مشکلات ترس داشتم ولی همیشه میگفتم کی میشود برومو از این قفس تنگ و تاریک رهایی پیدا کنم . شبها دراز کشیده در تخت آسایشگاه به دوران جوانی  فکر میکردم . موقعی که مسئولم میامد که به  چه فکرمیکنی جرات این را نداشتم بگویم.  اگر حرف میزدم فردا دیگر پای حساب رسی میرفتم نمیخواستم برایم از این نشست های بگذارند چون ترس داشتم از هجمه افراد در نشست به خودم . مجبور بودم به او دروغ بگویم تا دست از سرم بردارد چون گناه است در سازمان که به خانواده فکر کنید خسره الدنیا و الاخره میشویم . حتی نباید به ذهن هم بزند . کارم طوری بود که روزها مسئول تاسیسات مقر بودم تضادهای پایگاه رشید در تیرانا را تکی باید حل میکردم هر کاری میکردم و وفت  نداشتم که حتی به خوردن غذا هم فکر کنم ولی بعد از مدتی دیدم دستم به کار نمیرفت انگار که چیزی در وجود من رفته که میگوید کافی است. بس است. باید دیگر بروی.

عجیب بود که برایتان بگویم انگار که کسی در درون من است و من را دارد راهنمایی میکند. به هر حال تصمیم به جدائی گرفتم ولی با این حال مگر جرات بیان آن را داشتیم که به مسئولین بگوییم که میخواهییم برویم؟ نه من بلکه همه نفرا ت به این شکل بودند. بله نفراتی که دردهایی مثل من در سینه دارند وسالها آن را با خود حمل میکنند و دوا و درمانی هم ندارد . ولی مواقعی که میشنیدم که نفراتی ازفرقه جدا میشوند به آنها دل دلم تحسین میکردم که احسنت به دل وجرات شما. ولی نفراتی هم که پیش ما بودند و نمیتوانستند درد و دل خود را نگه دارند میامدند پیش من و با من درد و دل میکردند. جالب این بود که تمام درد و دلها به یک شکل بود و خنده مان میگرفت. واقعا هم همین است تمام درد و دلها تمامش به آزادی ختم میشود و خانواده که ۳۰ سال در انتظار آنها بودم و آیا آنها زنده هستند یا نه .

ادامه دارد

بهمن اعظمی، تیرانا، آلبانی، ایران اینترلینک